چشام داره از کاسه میزنه بیرون و دلم نمیخواد بخوابم ...
شماره ناشناس زنگ زده بود؛ حالا من این روزا چون منتظر تماسم برخلاف همیشه گوشیم توی خونه هم روشنه. جواب دادم یه آقایی بود میگه جناب آقای کلروفیل؟ گفتم در خدمتم بفرمایید. گفت از مرکز مشاوره دانشگاه تماس میگیرم خدمتتون جویای احوالتون بشم. گفتم خدا رو شکر. میپرسه مشکلی تخصیلی چیزی نداشتید سال گذشته. گفتم نه همه چی خوب بود. بعد در مورد شغل و تاهل پرسید و تهش م خیلی گرم آرزوی موفقیت کرد و خدافذ.
والا ما قدیما هم عضو این دانشگاه بودیم از این قرتی بازیا نبود بخدا :))
بعد الان واقعا کسی هم هست بهش تلفن بزنن بگه من خوب نیستم؟ فعک نکنم (البته به جز اون همکلاسی سهمیهای که شدید از مشروطی ترم یک و آزمون زبان و امتحان جامع شاکیه)
بعد از نزدیک 20 ساعت کار مشترک با این مشتی روی رفرنسام در گوگل درایو، به یه کتابخونه ساختاریافته عمری رسیدم که توی هر پروژه منابع رو برام مرتب و بی دردسر ردیف کنه. حاصل شد 235 مقاله و کتاب و رفرنس مختلف و رسمی دیگه که تا چندهزار منبع هم گشترس پیدا کنه، چیزی توش گم نشه. باید قبل از شروع رساله این مرحله رو انجام میدادم که بعدا وسط کار یهو گم نشم. هرچند من منظم کار میکنم همیشه اما رعایت نظم بخش زیادی از وقث و انرژیم رو مصرف میکرد (و انصافا تهش به چشم نمیاد چون بکگراند پروژه ست) اما الان دیگه خیال خودم از هر بابت راحته
حالا میخوام یکی بیاد ادعای adhd کنه. تازه من همچین اختلالی رو هم در خودم نمیبینم، فقط میدونم ذات کارم نظم و برنامه ریزی رو میطلبه
از ملزوماتی که برای پایان نامه در نظر داشتم، الان دیگه فقط استاد راهنما و تبلت رو کم دارم. اولی به امید خدا جور میشه، دومی هم به لطف قیمت دلار هر روز دست نیافتنی تر :)
هیچکس دقت کرد که قالب وبلاگ من توی ۱۰ روز آخر فصل آروم آروم تغییر رنگ پیدا کرد و پاییزی شد؟
هیچکس حواسش بود که این اتفاق کاملاً برنامهریزی شده بوده و توی فصلهای دیگه هم تکرار میشه؟
به جون خودم هیشکی نفهمید به جز خودم
اگه مقاله هام تا آخر شهریور اینده پابلیش بشن، سال ۴۰۶ بنر منم جزو برگزیدهها باید بره بالا

گاهی اول صبح و گاهی هم وسط روز، معمولا همین حوالی نهار، ناخودآگاه ذهنم ورق میخوره روی آهنگایی که قدیما گوش میدادم (کلا من از یه زمانی که نمیدونم کی هست نسبت به موسیقی روز حس «این آبکیا در شأن گوش من نیستن» پیدا کردم)
الان سر نهار یهو رفتم روی تنها آهنگ رضا یزدانی که پسندیدم؛ و البته بیشتر بخاطر سریال فریدون جیرانی بود که بدون سرچ اسمش یادم نمیومد: مرگ تدریجی یک رویا
خیلی بیربطه ولی دیشب وسط کار خیلی دلم میخواست تو کنسرت ایروان شهرام ناظری باشم و یهو باهاش زمزمه کنم وقتی میخونه پیداااااای نا پیدااااا شدم
خواهرم از کارش استعفا داده. یا دست کم قهر کرده. امروز نرفت و گفت دیگه نمیخواد بره. من موافقم که اونجا کار نکنه ولی تو شرایط اقتصادی فعلی بنظرم اول باید چاه رو بکنه و بعد منار رو بدزده. خودم بهش توصیه کردم ۲ ماه مرخصی بگیره و دنبال چاه کندن بره. ولی معمولاً آدمی نیست که به حرف من گوش کنه
این تنها ماه ۳۱ روزه ست که وقتی روز آخرش میاد، حس میکنم انگاری یه وقت اضافه به آدم دادن که کاراشو بکنه. یعنی برام حسی رو داره که انگاری یه روز از سال رو بگن این یکی بجای ۲۴، ۲۵ ساعت هست.
ولی اگه ۳۶۵ روز، بجای پکجای ۷ روزه، توی بستههای پنج روزه تقسیم شده بود و هر روزش بجای ۲۴ساعت، ۲۵ ساعت داشت، برنامه ریزی و زندگی و تقویم راحت تر نبود؟
حدود ۱ گیگ مجموع رفرنسایی بودن که توی این یکسال روشون کار کردم. همه رو گذاشتم آپلود بشه توی گوگل درایو که بعد به جی پی تی بگم مرتب و کد گذاریشون کنه تا از اینجا به بعد ویلون نباشم برای رسیدن به جواب یه سوال خاص. البته با این سرعت هندلی ۶ ساعت و ۵۵ دقیقه آپلودش قراره زمان ببره.
به شدت خوابم میاد و میترسم فردا یهو وسط جلسه استاد بگه پاشو بیا پیشم
هنوز بوق بوقم
هنوز بله رو که نداده، ولی فرصت آشنایی زدایی فراهم شده (که خودش تیغ دو لبه ست)
جناب آقای [کلروفیل] با سلام و تشکر پروپوزال را مطالعه کردم. بهتر است حضوری صحبتی در این خصوص داشته باشیم. هماهنگ خواهیم کرد. موفق باشید. |
آقا ما ۳۱ شهریور ۷۳ رفتیم مدرسه با خان داداشم
اول که ما را به ترتیب قد مرتب کردن و من افتادم ردیف یکی مونده به آخر؛ توی یه کلاس ۳۸ یا ۴۲ نفره، رفتم بین تنبلای آخر کلاس.
معلممون هم یه آبادانی جنگ زده بود که یه رنو۵ داشت و ساعت خارج از شیفت مدرسه، پشت ماشینش سیگار میفروخت. سیبیلاش زرد بود از بس میکشید و صداش هم دورگه. و روزی نبود که یکی رو چکی نکنه.
البته من شاگرد معمولیای بودم و هیچ وقت تا جایی که یادمه به خاطر درس تنبیه یا تشویق نشدم، اما ایشونم عدالت رو رعایت میکرد و در طول سال هر کسیو دو سه بار مورد عنایت قرار داد که همه حساب کار دستشون بیاد و بدونن از سیلی خوردن با اون دستهای درشت و گوشتی در امان نیستند
ولی هر وقت یادم میاد یه موردی تعجبمو برمیانگیزه: یه بار یکی از بچههای کلاس الکی توی حیاط مدرسه با ما دست به یقه شد و منم که خیلی اهل دعوا و این چیزا نبودم خوردم زمین و سرم شکست ولی به این پسر نگفت بالا چشمت ابرو. حتی نگفتن پدر و مادرش بیان مدرسه.
دو تا برادرم داشتیم توی کلاس که یادمه مادرشون معلم نهضت سوادآموزی و یکیشون یه سال بزرگتر بود و رفوزه. شگرد خاصی هم داشت: هر وقت دیکته یا امتحان ریاضی داشتیم ایشون فضا رو مورد عنایت قرار میداد و مایعات مشکوک باطل السحر بود که کف کلاس جاری میشد
خب
کلاینتی که ساختم خیلی خوب کار میکرد و تنها مشکلش این بود که پست جدید نمیتونست منتشر کنه ولی با انتشار پست قبلی، اون مشکل هم حل شد و دیگه رسماً من نیازی به وبسایت و براوزر ندارم برای چک کردن اینجا یا نوشتن یا جواب دادن نظرات
موفق شدم بالاخره 🤓✌🏽
فعلا برای خودم پایش نظرات، اطلاع رسانی اومدن نظر جدید، رو خاموش کردم. من به نوتیف حساسیت دارم، اعتیادش بالاست حتی برای منی که کامنت کم دارم. و البته باعث میشه لو بره نرم افزاری که ساختم و بلاگفا بلاکش کنه
تازه از دانشگاه اومده بود در اتاق رو آروم میزد و اندازه ای که چشمش از لای در پیدا باشه بازش میکرد و میپرسید: [کلروفیل] چای داری؟
من که رو تخت نشسته بودم و داشتم با انتگرال و مشتق بازی میکردم میخندیدم و میگفتم برا اون ماگ گندهی تو نداریم.
میخندید و در رو بازتر میکرد.
میزدم ترک بعدی و فریدون فروغی داااااد میزد خواهم تو شوی محبوب دلم چون نرگس من، دیوانهی من
میگفتم فقط سر پایی اون جعبه خرما رو هم از تو کمد من بده تا جواد نیومده چارتا بخوریم دیگه چیزی واسه ما نمیذاره
عجب روزا و شبایی بود
یادش بخیر
لکاته در زد و از لای در خزید توی خانه و رفت روی تخت دراز کشید و مرد. جوری تنش سرد شد که انگار یک مجسمه سنگی هرگز گرم نبوده
یهو دلم خواست بوف کور رو بخونم، با صدای بلند
ولی همون چند باری که خوندم بسه؛ هرچند فضای سورئالش رو خیلی میپسندم اما تمش مناسب حال الآنم نیست
هنرهای معاصر رو که نمیرم چون تنهام ولی خوام یه دوش بگیرم و یکم برم بیرون قدم بزنم این تابستون من هیچ عصر وسط هفتهای رو بیرون از کلاس نبودم و واقعاً دلم تماشای روز رو میخواد ...
یکی از شاگردام در حال اشک ریختن ویس فرستاده که تیچر من توی امتحان چند تا از سوالام جوابش ثبت نشده نمرهام شده ۴۹ اینطوری رد میشم هر چقدرم از صبح زنگ زدم بهم گفتن فقط باید تیچرتون نمره ۱۰۰ بهت بده تا قبول بشی
من نمیدونم کدوم فلان فلان شدهای پای تلفن جواب این بیچاره رو داده اینطوری مثل ابر بهار داره گریه میکنه
بعدم مامانش ویس داده که این بچه از صبح داره گریه میکنه
من اولش جواب تایپی داده بودم ولی بعد دیگه ویس دادم که صدامو بشنوه خیالش راحت بشه؛ گفتم از نظر من آناهیتا قبول هست و اگر نیاز بود شما با اموزشگاه هماهنگ کنید به من اطلاع بدن نمرهاش رو میبریم بالا
بچه بیچاره سر سفره نهار نشسته بود گریه میکرد :))
من از تابستون امسال به جز گرمای شدید و قطعی برق چیزی نفهمیدم
میتونم بگم توی این تابستون بیشتر از هر تابستون دیگهای در طول عمرم کار کردم: روزای تعطیلش بیشتر از هر روز کاری دیگهای کار کردم، شباش کمتر از هر شب کوتاه دیگهای خوابیدم، بیشتر از همیشه با خودم حرف زدم، کمتر از همیشه تونستم بدون اینکه چیزی ذهنم رو درگیر کرده باشه زمان رو پشت سر بذارم، و سابقه بیهوش شدن وسط کار از شدت ضعف و فشار رو هم تو روزمهم ثبت کردم.
نمیگم دستاورد نداشت؛ من توی این تابستون بیشتر از هدف گذاری که کرده بودم به دست آوردم. اما این دستاوردها هیچ کدومشون متاسفانه چیزی نبودند که خیال آدم رو بابت زندگی آسوده کنه. در واقع من درسته که برای بخش حرفهای زندگیم شالوده عمیق و خوبی کندم و پی با کیفیتی گذاشتم اما برای بخش زندگی برای زندگی تقریباً هیچ سرمایهای اضافه نکردم!
فروغ زنی بود تنها در ابتدای فصلی سرد؛ منم مردی هستم تنها در انتهای فصلی گرم :)
از صبح یه اضطراب مزخرفی افتاده تو وجودم که نه میدونم ریشه ش کجاست نه میدونم چطوری باید رفعش کنم. تپش قلبم ریتم طبیعی نداره و نمیدونم چمه؛ انگار آدم منتظر یه اتفاق ناخوشایند و حتمیه ...
من عادت ندارم به این حجم از تشویش ...
راستش روم نمیشه زنگ بزنم به مسئول اساتید دانشگاه ولی اینکه بلاتکلیفمو نمیدونم چه روزایی بهم کلاس ممکنه بده خیلی بده
از طرفی هم دلم میخواد کلاسهای آموزشگاه رو فقط دو روز در هفته برم ولی این بی اطلاع موندن از طرف دانشگاه نمیذاره برنامهریزی بکنم
این ترم خیلی سنگینه و من هنوز نمیدونم باید چیکار کنم بیشترین نگرانیم هم آزمون جامع هست
زندگی آش دهن سوزی نیست؛ این منم که از کم آوردن بدم میاد و ادامه میدم ....
فرشید از نظر اخلاقی و رفتاری به من شبیه بود. از سکوت و کم حرفی و بجا زبون باز کردنش خیلی خوشم میومد. یه مرموز بودن جذابی داشت و بین رفقای داداشم به چشم من از بقیه آدم باهوشتر و صادقتری بود
وسطای جوونیش یکی رو میخواست که با مخالفت مادرش بیخیالش شد
اوایل جنگ، همون اسفند ماه، داداشم گفت زنگ زده بهش و ازش حلالیت خواسته
چند وقت بعدش که دیگه ما برگشتیم تهران، یه روز مامانم گفت تشییع فرشید بودن
سن ۵۵، علت مرگ سرطان لوزالمعده
یهو یادش افتادم؛ روحش شاد
حتی شکل کم پشت شدن موهای من و فرشید خیلی شبیه همدیگه ست
روزای کوفتی پاییزی که هر غروبش اندازه هزارتا غروب جمعه ست رسیدن؛ تقویم و نجوم رو بندازید دور، رنگ آسمون و جنس هوا داد میزنه کدوم وقتِ ساله ...
درسته که مشغولم ولی این هفته کلاس ندارم و فرصت دارم به روال «تنها در خانه» ورژن خودم برگردم
دم نوش من درآوردی بعد از نهار امروز:
پوست لیمویی که کنار غذا استفاده شده، ۳ دونه عناب، ۱ دونه هل، چوب دارچین، و یک عدد سیب برش خورده
مقدار متنابهی آب جوش
و حرارت غیرمستقیم
به قول جناب بیهقی: ... تا بار دیده آید
بعد نوشت: اصلا خوب نبود
خستهام...
از زندگی آپارتمانی متنفرم؛ از وقتی اومدم اینجا و بعدش که توی ولایت خونه قدیمیمون رو ترک کردیم و رفتیم آپارتمان، همیشه حس نفرت داشتم نسبت به این سبک زندگی. شاید یه جای دیگه،با یه تکنولوژی و تعهد ساخت درستتر، بین مردم بافرهنگتر، شرایط فرق کنه؛ اما الان در همین لحظه از زندگی آپارتمانی متنفرم!
من آدم این زندگی نیستم
این زندگی هم آدمی مثل من تایپش نیست

از اون خوابگاه کثیف، ولی پر از رفیق، تو میدون مشتاق کرمان چند میلیارد سال نوری گذشته ... و این آهنگ هنوز تازه ست ...
پوریا و محمدصادق و علی و آرش و فرزاد که خیلی ساله ایران نیستن
جواد هم میخواست بره که بعد جنگ دیگه ازش خبر ندارم
احمد نتونست تنهایی مادر و برادرش رو تحمل کنه و برگشت شیراز
بشیر کیشه
وحید بین ایران و امارات و هند و فلان و بهمان میره و میاد
از رحمان و بقیه خیلی وقته چیزی نمیدونم
از خودم هم که بیخبرم ...
شکم پر کلروفیل نشان ایزلودینگ؛ دیگه فقط باید منتظر باشم بخار و حرارت و عطر لیموی تازه و سبزی و رب انار و مغز گردو و زرشک کارشو بسازه. لذیذترین بخشش هم گوجههاشه که یه لولاپ طعم به کل مجموعه میده
میگم میخوام از مدیر گروه اجازه بگیرم کلاسای ورودیای جدید رو شرکت کنم. میگه تو آدمی نیستی که ۸ صبح دانشگاه باشی :/
معلوم نیست کدوم پدرسگی رفته تو مخش، با نیش زدن به منی که از ۵ صبح بیدارم حرصشو خالی میکنه
۲۵ درصد پایه حقوق شده یه بسته ماهی و یه شونه تخم مرغ و یک گردن گوسفند و یه سینه بوقلمون و دو بسته نوار و یه بسته دستمال مرطوب و یه بطری شیر
نه ماست، نه پنیر، نه نون و سبزی و مربا، نه هیچی دیگه
عالیه
اینکه یه آدمایی منو آدم حساب نکنن برام مایه افتخاره، و همونقدر هم اینکه بعضی آدمای اصلا منو نبینن آزارم میده
کاش میشد یکاری کرد از این احوال دراومد ...
حدود 24 ساعت طول کشید
| با سلام و تشکر چند روزی نیاز به زمان و فرصت دارم تا با تمرکز و حوصله پروپوزال را بررسی و اظهار نظر کنم. موفق باشید. |
این آدم بیشترین سایتیشن ایران توی رشته ما رو داره. یعنی اگه راهنمایی منو بپذیره، که هیچ. وگرنه قطعا سرگروه داورای رساله م میشه. ماکیاولی وار سختیش رو به جون خریدم و میخوام دشمن رو از دوست به خودم نزدیک تر کنم ...
منتظر بودم امروز طبق قائده برنامه منتشر بشه که غروب ایمیل رد شدن اومد. اونم به یه دلیل مسخره. من سیستم پرداخت درون برنامه ای رو از داخل پنل غیرفعال کرده بودم که بعد از انتشار برنامه اول تستای مقدماتی رو بگیرم و بعد اجازه بدم کاربر خرید داشته باشه. اما بازار به این گیر داده . گفته از اول باید فعال باشه.
هیچی دیگه
انتشار برنامه رفت تا سه شنبه؛ تازه اگر گیر جدید بهش داده نشه
پول بدی سیگار و فندک بخری، گوشه خیابون سیگار تو آتیش بزنی و منتظر تاکسی باشی، تاکسی بیاد و سیگار دو پُک زده رو بندازی تو نهر آب و سوار ماشین بشی
من فرض میگیرم که اصلاً این محصول هیچ ضرری برای سلامتی و برای محیط زیست نداره
پاکت سیگار چنده خدایی؟ اوسکولی تو این گرونی؟
من سواد خیلی چیزا رو ندارم. حتی سواد اون چیزایی هم که فکر میکنم یا بنظر میاد داشته باشم هم ندارم. ولی از یه چیز خیالم راحته: تقریباً موضوعی در دنیا نیست که توش هیچ آدم با سواد پیدا نشه. پس خیلی راحت به علم و آمار تکیه میکنم. این میشه که مثلاً برای شروع تدریس خصوصی یا پایان یه کلاس عمومی، یکم زمان میذارم و یه فرم گوگل و چارتا فایل اکسل خالم میسازم، و بعد از اونا تحلیل علمی در میارم. تازه قدیماکارم خیلی مشکل بود چون همه رو باید خودم انجام میدادم، ولی الان به لطف وجود هوش مصنوعی، من ساز و کار میسازم و تحلیل رو به ایشون مسپرم. اونم که یه متادیتا داره الی ما شا الله حرف درست و غلط توشه؛ ولی من یه فیلتر ریز میذارم: فقط حق داری از مقالات Q1 مرتبط با این حوزه استفاده کنی برای پاسخگویی ...
خب از صبح داشتم روی پروپوزال و رزومه کارهای نهایی رو انجام میدادم همین چند دقیقه پیش برای رئیس هیئت جذب اساتید دانشگاه کارشناسیم رزومه رو فرستادم که اگه ممکنه بهم درس بدن این ترم (پارسال خودش میخواست بهم درس بده ولی با برنامه کلاسی خودم نتونستم همراهش کنم؛ چون سال تحصیلی جدید دیر شروع شده بود و کلاً داستان داشتیم) و برای استاد هم نسخه اولیه پروپوزال رو فرستادم تا ببینیم چی میشه
آها یادم رفت اول صبحم داستانهایی که بچههای کلاسم جلسه آخر آورده بودن کامنت دادم و فرستادم توی گروهشون که ببینن و بخونن ولی دیگه حوصلم نشد سوال جدید طراحی کنم برای حان امروز و همون سوالهای ترمهای قبل رو آزمون میگیرم ازشون
شاید یکی از عمیقترین خوابای چند وقت اخیر واسه دیشب بود. احتمالاً چون از دیروز عصر به خودم میگفتم فردا کار تعطیل و باید استراحت کنی، ذهنم رفته بود تو حالی که انقباضش داشت کم و کمتر میشد.
جالبه که حدود ۱ خوابیدم و ۵ بیدار شدم، و دوباره ۵.۵ خوابیدم و ۶.۵ بیدار شدم، و بار سوم ۶.۵ خوابیدم و ۷.۵ بیدار شدم، و هیچ کدوم از این بیداریای کوتاه یا بلند، ریتم خوابم رو بهم نزدن. یعنی از ۱ تا ۷.۵ خوابم یه داستان و یه موسیقی متن داشت؛ تا خود صبح سیاوش قمیشی تو گوشم «خاطره» رو میخوند: راه میافتم بیهدف، مقصد راهو نمیدونم/کاش میشد آروم بگیرم، ولی افسوس نمیتونم ...
بیخوابی زده به سرم و دارم به این فکر میکنم که اگه فقط یکبار دیگه فلانی رو ببینم با تمام وجودم بهش میگم ازت متنفرم
و از اعماق قلبم ازش بیزارم واقعاً
کاش هرگز تو زندگیم با این آدما حقیر برخورد نکرده بودم و نمیشناختمش
کوتاه و مختصر و مفید عرض میکنم که رکورد پاسخگویی چت جیپیتی به یک پرامپت شکست برای من
۸۸ دقیقه و ۳۴ ثانیه مدت زمان پردازش و پاسخگویی
آوینا رو هر وقت صدا میزنم، نه میگه yes، نه بله، میگه جانم
اون روز داشتم سر کلاس یک کلمه جدید و اسپل میکردم براشون که یکی از حرفاش w بود یهو گفت از این حرف متنفرم
با تعجب پرسیدم چرا
گفت نمیخوام بگم همه کلاس میفهمند.
مریم گفت من میدونم منم گفتم خب پس منم بدونم دیگه
بزار مریم بیاد به من بگه
مریم یه نگاهی بهش کرد و آوینا گفت باشه
مریم اومد کنارم آروم در گوشم گفت تیچر آوینا آرمی هست و چون یه نفر که حرف اول اسمش w هست از [نمیدونم کی] خواستگاری کرده، از این حرف دیگه بدش میاد
ابروهامو دادم بالا و گفتم آها خب حق داره ناراحت باشه
خلاصه اینم از قصههایی که سر کلاس با نسل بیاتاس فن وجود داره
آقای جی پی تی گاهی وقتا محدودیت آپلود فایل داره برای دور زدن این محدودیت پلاگین گوگل درایو رو نصب کنید فایلهاتون رو توی گوگل درایو ذخیره کنید حالا کافیه به چت مجوز دسترسی به گوگل درایو بدید ا فایل رو پیدا کنه و کاری که میخواید رو انجام بده
تا راهکار بعدی خدانگهدار
داریم به روزایی که ناخواسته ذهن من میره سراغ اخوان نزدیک میشیم؛ مثلا سیاهیای که یه قسمت از شهر رو پوشونده مدام تو ذهنم میگه آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر با آن پوستین سرد نمناکش ...
آخ آخ یه صحنه به شدت پررنگ اومد تو ذهنم
وقتی بارون داره میاد و هواپیما از ارتفاع بالا میاد پایین که آماده لندینگ بشه، روی صندلی کنار پنجره بودن خیلی تجربه عجیبی میسازه. این صحنه رو هیچ وقت فراموش نمیکنم ...
حس میکنم موسیقی متن این بخش از زندگیم، همون آهنگی هست که وقتی پت و مت خیلی جدی دارن روی یه چیزی کار میکنن پخش میشه؛ حس میکنن دارن در قلههای خلاقیت نوع بشر، تو زندگیشون طرحی نو در میاندازند، ولی در اصل دارن تر میزنن!
فقط یه تفاوت ریز هست: من شریک جرم ندارم که تهش ساعدهای افقیمون رو با مشت گره کرده به همدیگه نشون بدیم که یعنی موفق شدیم!
آینه هم جوابه البته ...
ما چون خیلی فرصت نداریم برای سبزی پاک کردن، فلفل دلمه رو جایگزینش کردیم سر سفره؛ اون تنوع عطر و بافت رو نداره، ولی خب فیبر کافی رو برای بدن تامین میکنه.
ولی این مهم نیست؛ من الان دلم به شدت ترشی میخواد با این عدس پلو. ترشی بامیه یا فلفل یا بادمجون گزینه های جذابیه در این لحظه. ولی خب. تنها مشتری ترشی منم تو این خونه که باعث میشه ازش دور بمونم.
آخ دلم کلم قرمز تخمیری میخواد خیلی وقته درست نکردم و بازم اسیر کمبود وقتم ...
اونقدر این ساعت گشنه م میشه که دیگه توان ادامه دادن ندارم. 6 ساعت کار مطلق و مفید، ولی خب متاسفانه بدون ایجاد پتانسیل مادی :))
روزگار منم اینه دیگه
باشد که ورث روزگار برگردد
اگر هم برنگشت طوری نیست، پیرزن عشوه گره دیگه، فعلا با زدن مخ دیگران سرگرمه :))
یه چیزی هم میخواستم بگم یادم رفت ...
دیشب حوالی ساعت 10 پای سیستم خوابم برد و ساعت از 11 گذشته بود که بیدار شدم و گذاشتم یه رندر زمانبر run بشه و خوابیدم. از 5 هم که بیدار شدم دارم کار میکنم. برنامه هنوز تو صف بررسی و انتشار هست، پچ بعدیش هم تقریباً اماده ست. داستان هایی که بچه ها جلسه قبل نوشتن رو تصحیح کردم با کامنت و نمره دهی که براشون بفرستم. جزوه و تمرینای کلاس فردا رو اماده کردم. فقط مونده سوالات ازمون امروز و چهارشنبه رو فاینال کنم. یکی دوتا پوزیشن هم هست که اگه برسم تا ظهر مدارکشونرو ببندم خوبه.
کلا زندگی من اینطوریه: 5تا 13 فول پکد، 13 تا 15 نهار و چرت و دوش و حرکت به سمت اموزشگاه، دوباره9 شب خونه و اگه جناره نباشم تا 12 اینا کار. اگر هم کار جدی و با فوریت باشه که خدا داند تا کی بیدار ...
خواهرم نمیاد ولی به درک. هر غلطی میخواد بکنه. من دلم نمیاد مامان پا به سن گذاشتم چشمش به در خشک بشه. له میشم ولی یه سر میرم بهش میزنم و برمیگردم چند روز کوتاه
عاشق صدای غرش ابرای آسمونم. اواخر تابستون و اوایل پاییز رو دوست ندارم ولی حاضرم کل عمرم رو توی هوایی مثل امروز بگذرونم. یکی از تنها چیزایی که آشوب دلمو آروم میکنه دقیقا همینه ...
صبح اینطوری از خواب بیدار شدم که انگاری یه نفر داره ازم میپرسه «تو کی هستی؟» و من نه میدونم اون کیه و نه خودمو میشناسم ...
تعادل چیز مهمیه. خسته شدم. من پوست کلفت شدن با سرد و گرم چشیدن، وگرنه همون زنبور بی عسلی که بودم هستم
و چقدر از این رنج میکشم ...
بازار خیلی ادا داره برای انتشار برنامه یا من به همچین مسیری عادت ندارم؟ کاش انتخاب گزینه «من یک شیرازیام» داشت. البته از روی کارت ملی که گرفت باید خودش میفهمید :(
اینم بد آهنگی نبود {اندی_از یاد من نرفته}... سالای جوونی خیلی روش قفلی میزدم
خیلی وقت بود اینطوری نشده بودم. من میدونم درد خواهرم چیه که میگه نمیاد بریم پیش مامانم. تعارف که نداریم، برا من 900 کیلومتر رانندگی تنهایی سخته. یکی باید کنار دستم باشه یه وقت خوابالو نشم و ... و اون میگه نمیاد
من با اتوبوس و قطار اذیت میشم و هوایی هم که کلا دیگه از گزینه ها خارج شده. میخوام برم پیش مامانم فقط 2 هفته کلاس ندارم. ولی این نمیاد. دلم میگیره آدما براشون مادرشون اولویت نباشه. من اگه یه روزی یکی بخواد بیاد تو زندگیم و خودش رو توی انتخاب بین من و پدر و مادرش ببینه، به نوع رابطه خودم و نوع تربیت اون شک میکنم.
پارتنر نداشته من غلط میکنه بین من و مادرش، من رو انتخاب کنه.
یکی از دلنشین ترین صداهایی که صبح میشه شنید، از قدمهای کبوتری میاد که بین این همه ساختمون، تراس ما رو انتخاب کرده برای نشستن. کاش دیشب یکم خرده نون ریخته بودم رو لبه تراس که الان صدای صبحونه خوردنش هم بشنوم ...
خنکی و ملسی هوای الان رو دوست دارم؛ البته به شرط اینکه اون وسطا مریض نشم ...
دیشب نفهمیدم کی خوابم برد
ساعت 2 اینا بود از سرما بیدار شدم
رو زمین بودم و بدون هیچ رواندازی
خوابیدم و گمنونم 5 بیدار شدم
باز خوابیدم و 7 بیدار شدم
خواهرم هم که از دیشب رفته؛ یعنی من که از سر کار برگشتم رفته بود
بعد صبحونه رفتم سر سایتی که برای مقاله باید برداشت میکردم و رأس 10 برگشتم خونه و از اون موقع سوار مقاله شدم و با خودم بستم که این هفته دومی رو سابمیت کنم خیالم راحت بشه از هدفی که برای تابستون تعیین کرده بودم
بعدش دیگه منم و آزمون جامع ...
دوست دارم بدونم صافترین ریلای مترو واسه ورود به کدوم ایستگاه هست تا برم انتها و به نزدیک و رسیدن قطار نگاه کنم
بعد برم سکوی روبرو و دور شدنش رو ببینم
اومدن و رفتن
بودن و نبودن
من دلم یه چیزی از زندگی میخواد، که هیچ جایی پیداش نمیکنم ...
موقعیت استفاده از این مفهوم تو ادبیات من شاید در هر ۶ سال و سه ماه و هیجده روز یکبار پیش بیاد:
من اونی ام که ته زندگیم و برای اینکه حالم عوض بشه، با جیپیتی در مورد نظریههای علمی توضیح دهنده آغاز جهان لاس میزنم در حالی که نه ربطی به رشته م داره و نه ازش نون و آبی میتونم در بیارم ...
رسید به ۴۲۰ پیام پر از معادله و فرمول و اثبات و انکار ریاضی ...
واقعا گاهی فکر میکنم نباید از ریاضی محض انصراف میدادم؛ اونجا زمین بازی من بود و از دستش دادم ...
کلاسمون ساعت ۳ تموم میشد بعد وایمیستادیم تا ۵ که سلف باز بشه شام رو بخوریم صبحونه رو بگیریم و بریم خوابگاه. ولی وقت بود بازم؛ آخرین سرویس ساعت ۹ میرفت و تو این فاصله دانشگاه اونقدر خلوت بود که ما بریم توی لاو گاردن بشینیم آسمونو تماشا کنیم و رامرز اصلانی بگه یه روز یه خونهای بود که تابستونا روی پشت بومش ولو میشد خورشید
دیگه اون روزا برنمیگرده
اون روزا هم برگرده، ما دیگه برنمیگردیم
امیر هم اگه برگرده این منم که وقتی از جایی رفتم، دیگه برنمیگردم ...
ولی هوا برگشته و الان خیلی شبیه اون روزا شده ...
یه رفیقی هم داشتم، یه بار بعد از چند سال بهم پیام داد تو تلگرام که فلانی چطوری کجایی و این صوبتا. بعد شماره مو گرفت. دو سه هفته بعدش یهو عصر یه روز وسط هفته تلفن زد که با بچه های قدیمی یه ویلا گرفتیم سمت جاجرود، همه خانوادگی میان بشینیم. تو هم دست یکی رو بردار و بیا
هیچی دیگه. عرض کردم من نمیشینم، وایساده راحت ترم
یکی دوبار دیگه هم احوالمو پرسید و دیگه من تلگرام و اینستاگرام رو پاک کردم و این کمک کرد از خیلی آدما و خیلی چیزا فاصله بگیرم
چشمام داره میسوزه
من تا حالا قطره چشم مصرف نکردم، نمیتونم خودم بندازم
نشستم برای ارایه مدیر خواهرم اسلاید میسازم
کاراشونو دادن هوش مصنوعی رایگان ایرانی خلاصه کنه، زده ترکونده، حالا ترکیده رو دادن من اسلاید بسازم
خب توش حتی عدد ساده ۸.۶۸ رو نوشته ۶۸/۸. تف تو روحش چشمم داره میسوزه ...
جایی که من کار میکنم این کنش عادی نیست ولی با اصول من مطابقت داره:
اعتراض رسمیم رو نسبت به فرایند بازرسی از کلاسم کتبی برای مدیر فرستادم و رفتار ناظر رو هم زیر سوال بردم و گفتم دیگه ناظر سر کلاسم راه نمیدم مگر اینکه شرایط فیلمبرداری و ضبط صدا فراهم باشه
سه بار ناظر اومده سر کلاس من و دو بارش این اتفاق افتاده برای اونا خیلی عادیه لی اعصاب منو یک ترم به هم میریزه
حالا که کتبی ثبتش کردم با خیال راحت میگم گور پدرشون و به زندگی ادامه میدم
میزان سهولت بریدن از آدما توسط من اونقدر عمیق و پررنگ هست که احتمالاً اگر کسی باهاش مواجه بشه باورش نمیشه. یعنی اگه کسی برای من ادا بیاد که مثلاً انتظار داشته باشه که منتشو بکشم برای اینکه فارغ از موضوعی که علت ارتباطمون هست، بهم لطف کنه و توی اون رابطه کاری یا شخصی بمونه، حسابی کور خونده
جوری کنار میره که انگار هرگز تعامل و هم افزایی و هم راهی ای وجود نداشته
و این برای من یکی از مرزای خدشه ناپذیر حفظ آرامشه
میزان سهولت بریدن از آدما توسط من اونقدر عمیق و پررنگ هست که احتمالاً اگر کسی باهاش مواجه بشه باورش نمیشه. یعنی اگه کسی برای من ادا بیاد که مثلاً انتظار داشته باشه که منتشو بکشم برای اینکه فارغ از موضوعی که علت ارتباطمون هست، بهم لطف کنه و توی اون رابطه کاری یا شخصی بمونه، حسابی کور خونده
جوری کنار میره که انگار هرگز تعامل و هم افزایی و هم راهی ای وجود نداشته
و این برای من یکی از مرزای خدشه ناپذیر حفظ آرامشه
وقتی مُردم، با هوای حوای ناصر عبداللهی با آدما حرف میزنم ...
رسیدن به اون جایی که شاه، میدونم چندم دی ماه، تو مهرآباد گفت احساس خستگی میکنم و جوری رفت که انگار هیچ وقت نبوده. من دقیقاً همون طوری احساس خستگی میکنم. و نوشتن این تشابه احتمالاً کلی آدم کج مغز رو میاره اینجا که چرت و پرت بگن :/
بدم میاد در حالی از خواب بیدار بشم که انگار شب داشتن ازم به عنوان پاوربانک استفاده میکردن و رو به تخلیه می
دیروز اونقدر آروم بودم که برای مردن خیلی مناسب بود
الان اونقدر کم انرژیام که راهی جز جنگیدن برای بقا نمیبینم
انقدر این استاد ما به من هر جلسه گفت تو غیرمرتبط هستی و من رفت تو مخم که واقعا غیرمرتبط شدم؛ ولی نه اونطوری که بنظر میومد!
لحظاتی پیش، یکی از چیزایی که از بچگی بهش فکر میکردم و دو هفته گذشته با هوش مصنوعی روش کار کردم و بنظر میاد یه چیزایی توش جدید هست، تبدیل به یک پیشنویس حوزه فیزیک بنیادی شد و ارسال کردم برای یه آدم اینکاره توی یه مرکز پژوهشی طبیعتاً غیر ایرانی.
حالا باید صبر کنیم تا معلوم بشه این قضیه چقدر ممکنه اعتبار و توجه به خودش جلب کنه
بیکاریه دیگه؛ نون و آب نداره، ولی لامصب خیلی کِرمش منو گرفته
استاد خود شریعتی پندار انسان طبیعت معماری دوره کارشناسی، تو یکی از اسلایداش، یادم نیست در مورد چه موضوعی، مثال برای یه پیشامد روزانهی نادر رو نوشته بود دیدن یک جنس مذکر با لباس قرمز.
والا ما که خبر نداشتیم، ولی اونروز من و دانیال نامی هر دو تیشرت تامی قرمز خالص پوشیده بودیم :))
اتفاقا همون جلسه هم بود که گفت هر کسی فکر میکنه توی این کلاس چیزی یاد نمیگیره، همین الان بره بهش نمره قبولی رو میدم، و من پاشدم با تک تک پسرا دست دادم و خداحافظی کردم و رفتم :)
البته اون آدمی نبود که پای حرفش بمونه؛ یه سگ خود شیفته کینه ای بود که خواست قمپز در کنه و تیر غیب یکی از قرمز پوشای کلاس بهش خورد
دیوث سمیای بود که تو دانشگاه شاید هنوز بدتر از اون ندیدم
یه روزی دلم میخواست نویسنده بشم
یه مرده هم بود هر هفته سبزی از باغش میآورد دم خونه مون میفروخت
ترکیب این دو تا میشد یه کتاب داستان گروه سنی دال و ه باشه که اسمش «شنبلیلههای صبح یکشنبه» باشه
ولی خب بد آموزی داشت؛ کل داستان در مورد نفرت من از این مرد سبزی فروش بود ...
تنها موردی که نگرانم میکنه تبعات حقوقی انتشار این برنامه هایی هست که برای موبایل درست کردم. من الانبه عنوان یه دولوپر حقیقی میتونم هرکاری بکنم، ولی کسی هم شکایت کنه مستقیم میان سراغ خودم؛ در صورتی که اگه هویت حقوقی داشته باشم خیلی بیشتر حفاظت میشه ازم و اگر گرفتار داستانی هم بشم، بعیده برای خودم سوءسابقه حتی از نوع غیرمؤثر ثبت بشه.
دیشب زنگ زدم به اون دوست برنامه نویسم میگم مشتی بیا این اپ منو همزمان با بازار بذار توی اپ استور، درامد آیفوناش مال تو، درامد اندرویداش مال من. میخنده میگه خودت برو بذار تو سیب اپ و فیلان. عاغا لقمه آماده دارم بهت میدم دیگه، یکم مفید باش.
این مشتی دو ترم خوابکاه با من هم اتاقی بوده، ژن شیرازیش از من قویتر شده. البته اینکه خدا رو شکر خودش به اندازه کافی درآمد داره که لنگ این دوزار دهشاهی نباشه هم روی واکنشش تاثیر گذاشته
من هنوز نتونستم زیر فشار تعویض ماشین که پارسال انجام دادم کمر صاف کنم و الان دیدم نرخ کارخونه همون ماشین در طول ۹ ماه دقیقا ۱۳۰٪ گرون شده!
درسته له شدم، ولی اگه ریسک اون له شدگی رو نپذیرفته بودم، عین تبلت و موبایل، رسماً باید تا سالها خرید و ارتقا دادنش رو بیخیال میشدم
خیلی بیربطه که وقتی دارم تخم مرغ صبحونه رو پوست میکنم یهو دلم بخواد شاعر باشم و تخلصم رو بزارم «بیمار» که مثلاً بتونم تو مصرع آخر غزلم بگم «بیمار خندههای تو بودن نشان چیست؟ / کز دیو و دد ملول گشتم و انسانم آرزوست»
من دوست ندارم کم انگیزه بشم ولی توی این موسسه و با شرایط فعلی حداقل رضایت شغلی رو دارم و این به شدت روی عملکردم اثر میذاره.
نه اینکه از کلاس کم بذارم، مسأله دقیقا اینجاست که چون همون میزان تمرکز و تلاش، با نارضایتی، ضریب خستگی و فرسودگی خیلی بیشتری داره
و من واقعا نمیتونم همچین شرایطی رو تحمل کنم
آدم خیلی وقتا خیلی حرفا دلش میخواد بزنه ولی فکر میکنه که گفتنشون، علی رغم اینکه هیچ عیبی نداره، یه محتوای غیر واژگانی داره که دلش نمیخواد همه ازش مطلع بشن و دوست داره فقط به یکی بگه
و اگه اون یکی نیست مجبوره به کسی نگه و به دلش بمونه
صادقانه میگم بارها پیش اومده که من به خاطر اینکه اون حرفی که میخوام بزنم رو نزنم هزار حرف بیخود و بیرببط و بیفایده دیگه زدم یا نوشتم ولی تهش هم از اون نگفتن و هم از اون زیاد گفتن اذیت شدم
ذهن من اینطوریه که یه مدت با حداکثر فشار کار میکنه و یهو وقتی نمیکشه رها میکنه. دقیقا عین تفاوتی که توی کتاب کیمیاگر در مورد سفر با اسب و شتر بود. من واقعا به درد شغلای روتین و کارمندی نمیخورم. از یه طرف فعالیت ذهنیم کشش اون رخوت و محصور شدن خلاقیت رو نداره، از طرفی هم حوله کل کل کردن با آدمای نفهم رده پایین تازه به دوران رسیده صاحب میز و مقام پارتی کلفت رو ندارم.
تهش این میشه که انقد خود خوری میکنم که خودمو لو میدم و بالاخره تو تیمارستان بستری میشم :/
این دو سه روز انقدر کار کردم که الان حتی جون ندارم رو صندلی بشینم و فقط چسبیدن به زمین
فقط اون چیزی کمه و الان اگه بود خوشحال میشدم که کلا وجود نداره و نمیخوام فکرمو درگیر نبودنش کنم
همین دیگه
مختصر و سربسته و غیر مفید
من آدم تنهایی ام
من آدمی ام که دخل و خرجم نمیخونه
من آدمی که سخت و زیاد کار میکنم و کم و سطحی به نتیچه میرسم
اما با چیزی سر جنگ ندارم
تو دنیایی که نالیدن مد روز هست، منم مثل همه آدما سختی و گرفتاری زندگی خودمو دارم، حالا اینجا کسی از نزدیک شناختی ازم نداره، اما با تمام این چالشا و تلخیایی که روزگار به صورت عمومی و خصوصی برامون داره، دوست دارم بگم آدم خوشبختی ام و آرامش درونم برام بینهایت قیمت داره.
بخدا زندگی خیلی باحاله
همیشه و در هر شرایطی چیزایی داره که ازر دیدنشون لذت ببری و لبخند به لبت بیاد
این که آدم چی میبینه، دققیا تصمیم خودشه؛ من همونی ام که یه روزی تو دفترم نوشتم "آب نیمه پر لیوان زندگی خلی وقته تبخیر شده" و حالا خیلی قاطع میگم این لیوان هم نیمه پر و هم نیمه خالی داره و نباید فقط یه بخشش رو دید و نسبت به اون یکی کور بود
حالا دیگه یکی بیاد دستمو بگیره از منبر بیام پایین پام درد میکنه :))
به بعضیا هم باید گفت: شاید یه روزی یه جایی یه کسی لباس قربانی رو به تنت کرده، ولی امروز که ازش آگاه شدی و آزار دهنده بودن و آسیب زننده بودنش بهت ثابت شده، خودتی که باید از تن درش بیاری؛ حتی اگه بعدش لخت باشی بهتر از اینه که خودت و کسایی که بهت اهمیت میدن رو زجر بدی
اون ابزاری بود که چند روز پیش ساختم برای موبایل که بتونم بدون مشکل تو اینترنت کار بکنم، اتفاقی که دیشب افتاد در مورد اپلای دانشگاه باعث شد به این فکر کنم که نسخه ویندوزش رو هم بسازم.
الان میتونم اعلام کنم که ساختم؛ و خدا لعنتم کنه که عجب چیزی ساختم روی لپ تاپ وصل میشه کارمو انجام میدم و حتی سایتهای داخلی مثل بانکها و وزارتخانهها و جاهای دیگه که اگه فیلترشکن روشن باشه اجازه ورود نمیدن رو هم یه کاری کردم که باز میشه
در واقع من چه گوشیمو روشن کنم چه کامپیوترمو سیستم در حالتی میاد بالا که گویی هیچ فیلترینگی وجود خارجی نداره
مزید امتنانتان
ساعت ۲ اینا بود دراز کشیدم چند دقیقه نشد یهو بدنم داغ شد و خیس عرق شدم و لرز گرفتم.
به ذهنم رسید تنها راه متعادل کردن فشار خون اول خوردن یه چیز شور هست، پس خیارشور خوردم چندتا و برای متعادل کردن دمای بدنم زود رفتم زیر آب داغ داغ نشستم چند دقیقه
الان یکمی بهترم
نشستم یکم نون میخورم که حالم جا بیاد
هنوزم ته مونده لرز و افت فشار رو حس میکنم و بنظرم نتونم جلسه صبح رو شرکت کنم
یه موقعیت اپلای توی یکی از دانشگاه هایی که اولویت داشت برام سوخت چون سیستم ثبت درخواست خارج از سایت دانشگاه هست و به عنوان درخواست رسمی موقعیت کاری باید اقدام کرد ولی برای ایران بسته ست. با هر DNS و بشکنی هم رفتم باز نشد. حتی با اونی که خودم برای گوشی ساختم. متاسفانه از دست رفت. باعث شد بشینم برای ویندوز هم یه نسخه درست کنم که دفعه بعد اینطوری نترکم ...
اومدم موسمو بزنم شارژ بشه، یهویی گفتم یه سر بزنم به نرم افزارش. بعد از 5 ماه تازه کشف کردم که سرعت اسکرول و دقت اسکرول قابل تنظیم هست و صرفا سخت افزاری ست نشده. مشکلی که 5 ماهه باهاش درگیرم با زدن یه کلید مثبت/منفی و درگ کردن یه منوی نواری تموم شد!
بخدا تا همین چند لحظه پیش هر بار دست به موس میزدم به خودم فحش میدادم که چرا بیشتر از حقوق 1 ماهمو دادم به این!
خب الان دارم لبخند مینزم؛ روزم ساخته شد حتی با وجودی که عصر بازرس میاد سر کلاسم و هیچ تمرینی براش انجام ندادم :))
ساعت دقیقا چهار صفر و من گشنه م شد و کلی کار و کلی حس تنهایی ...
میگه مامانم زنگ زده بهم گفته این هفته کلاس مولوی خوانی تعطیل شد نتونستم برم با هانیه جون حرف بزنم در مورد تیچر :))
بعد خودش باز میگه البته مامانم تو رو یه بار دیده، از قبل بخاطر من میشناخته، هانیه جون رو چند جلسه تو کلاس فقط دیده :)) بهش گفتم به هانیه جون بگو مامانشو بیاره ببین یکم معاشرت کنید بعد معرفی کن به پسر مردم :))
گفته نه هانیه جون از مطب با عجله میاد و بعدشم خسته میره خونه، به این کارا نمیرسه
منم گفتم مامانت چشم و گوش بسته ست، خبر نداره، این دوره زمونه هانیه جونا سه تا دوست پسر دارن، یه شوگر ددی
از اونجایی که طراحی و ساخت نرم افزار دستم اومده، تصمیم گرفتم دوتا اپ جدید استارت بزنم.
اولی یه اپ مدیریت کلاس هست برای ثبت نمرات و حضور غیاب و این چیزا که میانگین کلاس و نمودار پیشرفت شاگرد و ... بهم بده
دومی یه اپ مدیریت وبلاگ که منو از دست براوزر و این منوی قدیمی بلاگفا نجات بده
اینا رو برای درآمد زایی انجام میدم. حق اشتراک جزیی هم واسش میدارم، مثلاً ماهی ۵۰ هزار تومان با امکان پرداخت فصلی و ۶ماهه و یکساله که ضریب تخفیف بخوره
اگر نظری حرفی پیشنهادی داشتید استقبال میکنم :)
سفارشات ساخت اپلیکیشن اختصاصی هم پذیرفته میشود از این به بعد :))
الان شبیه اون شکلک عینک دودی ام :)) برای خودم یه اپلیکیشن اندروید ساختم که متصل میشه به سرور کلادفلر و میشه توش کانفیگ اضافه کرد و اینترنت رو مدیریت کرد با تنظیمات شخصی. یعنی رسماً الان میتونم یه نسخه ازش پابلیش کنم که هم دیگران رو برسونه به اینستاگرام و تلگرام و فلان و بهمان بدون دردسر، هم برای من یه جریان ثابت درآمدی باشه از طریق Google ads.
ولی نکته مهم اینجاست: دوست ندارم؛ من فقط نیاز خودمو میخواستم رفع کنم. و اپلیکیشنی که ساختم نهایتش رو گوشی خواهر و خواهرزاده م نصب میشه، نه هیچ کس دیگه :)
منی که عادت ندارم با ماشین برم سر کار، روزایی مثل فردا که قراره این کار غیرعادی رو انجام بدم، در بدو ورود به موسسه به همکارا میگم بی زحمت ظهر که میخوام برم خونه بهم یادآوری کنید ماشین آوردم. واقعا سابقه با ماشین رفتن و با اتوبوس برگشتن رو دارم از بس شونم :/
یه پروژه دارم برای فلان جا، فلان جایی که نه خودش بودجه میده به کارای بلند مدت و اساسی، نه حتی پشت پرده اجازه میدن اسپانسر بیاد وسط.
حالا فهمیدم یکی از اونایی که کارشکنی میکنه، داره سنگین از قراردادا درصد میگیره. دلیل اینکه تو کار ما هم سنگ میندازه همینه که درصدی به کسی نمیرسه و همه چیز رو کاغذ و شفافه.
امروز یه آدم دیگه که اونم باهاشون پروژه داره میگفت احتمالاً دارن پولشویی میکنن برای انباشت نقدینگی واسه کارای انت.خ...تی پیش رو
ما نه سندی داریم نه مدرکی، ولی اینکه این وسط کلی پول داره نشت میکنه واضحه. کجا قراره بره؟ خدا داند
خب من دبیر اجرایی یه مسابقه کشوری بودم. از بیشتر از 100 تا شرکت کننده رسیدیم به 25 تا، از 25 تا رسیدیم به 10 تا، حالا از اون 10 تا 4 نفر کلا مرحله آخر رو ایگنور کردن و هیچ حرکتی براش نزدن. من به اینا میگم آدمای ضعیف. چون 3 تاشون کسایی هستن که تقریبا تو مراحل قبلی نفرات برتر بودن و برنده شدن و کلی امتیاز بالقوه رو از دست دادن. توی این مسابقه نذاشته بودم حق و ناحق بشه یا با آشنا بازی کسایی که میخوان رو بین برنده ها جا کنن. حتی برای جایزه هم کلی تلاش کردم که بجای وعده وعید، به نفرات منتخب پول بدن و به نفرات برتر طلا، و از طرف یه نهاد خصوصی هم قرار بود اعزام بشن به یه رویداد بین المللی اروپایی. من که کارمو کامل و درست انجام دادم. اینا خودشون باعث شکست خودشون شدن. چون قدم آخر حتی سعی نکردن رقابت رو ادامه بدن!
بازنده اونی نیست که به عنوان نفر آخر از خط پایان رد میشه؛ بازنده اونی هست که وقتی خسته شده، کلا مسیر رو ادامه نداده!
مثلاً شاید اگه حق انتخاب داشتم، ۳۰ اسفند به دنیا میاومدم. یه سال کبیسه که از قضا سال اژدها بوده. و یه شبی که تصادفاً ماه کامل شده. هرچند نمیدونم این تقارن دقیقاً کی بوده و دوره گردشش چند ساله و دفعه بعد کی قراره اتفاق بیفته، اما اگه حق انتخاب داشتم، حالا که دیگه نمیتونم زمان به دنیا اومدنم رو تغییر بدم، برای مردن و نیست شدن و نبودن، همین لحظه رو انتخاب میکردم؛
هرچند که هیچ مشکلی با پر مشکل بودن زندگی ندارم ...
بعد نوشت: اولین وقوعش ۱۴۰۸ خواهد بود. میشه اون دور به دنیا اومد. درواقع به دنیای بعدی ...
بعد از نمایشگاه جدید موزه هنرها که هنوز پایه رفتنش پیدا نشده، جشنواره فیلم کوتاه تهران رو هم بذاریم تو لیست جاهایی که نمیشه رفت تنهایی :))

ممکنه به نظر برسه که اخلاق گندیه، ولی بعداً شاید باعث بشه خیلی زیاد خوش بگذره؛ مسأله اینجاست که این سبک زندگی انتخاب منه
اون از صبح و درخواست آهنگ جدید از امید نعمتی، اینم از الان و برگشتن محسن نامجو به ایران. در سطح جهان و ملی نه، ولی گویا امروز رو میشه روز وبلاگی موسیقی ثبت کرد توی تقویم :))
سوالی که از لا به لای زمزمه های من درآوردی موقع کار کردن امروزم در اومده اینه که چرا امید نعمتی یه ترانه با کورس «گفتا غلطی خواجه در این عهد وفا نیست» نداره! یا داره و من نمیدونم؟
وقتایی که دیگه کارد تنهایی به استخونم داره میرسه، حتی به تبلیغات یوتیوبی که بازیای مزخرف بچگونه رو تبلیغ میکنه علاقه مند میشم؛ یهو به خودم میام و میبینم یه آگهی به آخر رسیده و کلی ازش گذشته اما من روی پاپ آپ نصب گوگل پلی موندم و تصاویرش رو تماشا میکنم ...
من خسته م ...
کنسل شدن کلاسای امروز باعث شد کمتر خسته بشم و با تمرکز روی اون یکی پروژه زمان بذارم و کار رو تقریباً ببندم. الان فقط باید برم سر سایت و یه بازدید میدانی اصلاحی انجام بدم و داده ها رو وارد فرمولایی که از قبل آماده شدن کنم که بریم برای نگارش نسخه نهایی.
چیزی که دوست ندارم اینه که استادم کاری روی این مقاله انجام نداده ولی باید اسمش باشه
چیزی که دوست دارم اینه که اسم استادم با بیشتر از ۱۰۰۰ استیشن خود به خود مقاله رو pass میکنه
چیزی که شاید اذیتم کنه اینه که این استاد هم نمیذاره اسمش نباشه هم برای سابمیت مو رو بدتر از داور ژورنال از ماست میکشه
البته من از بند آخر لذت میبرم چون تنها جایی هست که برام جنبه یادگیری داره هنوز و باعث ارتقای من میشه
یکی بیاد به من بگه چرا ساعت ۳:۵۸ صبح از خواب بیدار بشم درحالی که یاد مرحوم نیلز بور و آنتوان لاوازیه بیفتم؟ روحشان شاید و راهشان پر رهرو باد
هیچ میزبان رایگانی که بتونم توش فایل دایمی آپلود کنم سراغ ندارم. قلبا همه فایلام توی upload بود. بعد از جنگ محدود شده و بعد از ۳۰ روز پاک میشه. فعلا نمیدونم این فایلا رو کجا بذارم که بتونم از موندنش مطمئن باشم
یه دیکته بود زیرش نوشته بودن "I love you teacher" یه قلب کاغذی هم که روش نوشته "تقدیم به مستر مهربان" اضافه شد بهش، اینا هیچی خیلی مهم نیستن بچه فسقلن خودشونم یادشون میره. اون خانمه که دوشنبه رفتم بهش درس دادم سوژه جدید داده :))
دوستم زنگ زده میگه مامانم گفت خیلی از کلاس و تو راضیه، یه هانیه جون توی کلاس مولوی خوانی کنارش میشینه که در نظر گرفته با تو آشناش کنه در اولین فرصت
منم گفتم به مامانت بگو من به درد هانیه جون نمیخورم. اون انقدر وقت و پول داره که بره کلاس مولوی خوانی، من از طلوع تا نصف شب دارم کار میکنم که تازه شاید زندگیم یه تکونی بخوره
یه دختر بچه همکارمون شده بود ترم قبل تو موسسه، تازه قبول شده بود دانشگاه اومده بود از شهرشون اینجا خوابگاه. یه بار میگفت خیلی حالم بده و دلتنگ خانواده م و اینا، من گفتم بچه س تو شهر غریب، یه چیز کوچیک براش گرفتم بردم که مثلاً خوشحال بشه. هوا برش داشته بود که چی شده. منم دیگه سیکتیرش کردم و گفتم باشه تو هرچی فکر میکنی درسته!
امروز یکی از همکارا از شرایط دانشگاه و پروژه ها و اینا پرسید، داشتم براش توضیح میدادم. چشای این فسقل بچه داشت میزد بیرون و دهنش آویزون شده بود. برعکس کل این مدت که به خیال خودش منو کم محل میذاشت، و اصلا متوجه نبود که به هیچجام نیست، خیلی دیگه سعی کرد تغییر رویه نشون بده. برا منم که فرقی نداشت با اون روزی که اولین بار دیدم اومده. فقط تو دلم گفتم آخی که چقدر بچگانه بچه ای بچه ...
من از این مردک و مقالهها و توییتاش متنفرم، و حالا روبروم نشسته تو مترو؛ یکی من رو از متهم شدن به قتل عمد نجات بده
کاش همونطور که واگن بانوان مشخص شده، واگن آدمای تمیز و حمام رفته و عطر زده هم تفکیک میشد. گاهی حس میکنم کارگر مزرعه پیاز اگه بیاد اینجا از شدت بو خفه میشه :/