ذهن من اینطوریه که یه مدت با حداکثر فشار کار میکنه و یهو وقتی نمیکشه رها میکنه. دقیقا عین تفاوتی که توی کتاب کیمیاگر در مورد سفر با اسب و شتر بود. من واقعا به درد شغلای روتین و کارمندی نمیخورم. از یه طرف فعالیت ذهنیم کشش اون رخوت و محصور شدن خلاقیت رو نداره، از طرفی هم حوله کل کل کردن با آدمای نفهم رده پایین تازه به دوران رسیده صاحب میز و مقام پارتی کلفت رو ندارم.

تهش این میشه که انقد خود خوری میکنم که خودمو لو میدم و بالاخره تو تیمارستان بستری میشم :/