کلاسمون ساعت ۳ تموم می‌شد بعد وایمیستادیم تا ۵ که سلف باز بشه شام رو بخوریم صبحونه رو بگیریم و بریم خوابگاه. ولی وقت بود بازم؛ آخرین سرویس ساعت ۹ می‌رفت و تو این فاصله دانشگاه اونقدر خلوت بود که ما بریم توی لاو گاردن بشینیم آسمونو تماشا کنیم و رامرز اصلانی بگه یه روز یه خونه‌ای بود که تابستونا روی پشت بومش ولو می‌شد خورشید

دیگه اون روزا برنمی‌گرده

اون روزا هم برگرده، ما دیگه برنمی‌گردیم

امیر هم اگه برگرده این منم که وقتی از جایی رفتم، دیگه برنمی‌گردم ...

ولی هوا برگشته و الان خیلی شبیه اون روزا شده ...