یه دختر بچه همکارمون شده بود ترم قبل تو موسسه، تازه قبول شده بود دانشگاه اومده بود از شهرشون اینجا خوابگاه. یه بار می‌گفت خیلی حالم بده و دلتنگ خانواده م و اینا، من گفتم بچه س تو شهر غریب، یه چیز کوچیک براش گرفتم بردم که مثلاً خوشحال بشه. هوا برش داشته بود که چی شده. منم دیگه سیکتیرش کردم و گفتم باشه تو هرچی فکر می‌کنی درسته!

امروز یکی از همکارا از شرایط دانشگاه و پروژه ها و اینا پرسید، داشتم براش توضیح میدادم. چشای این فسقل بچه داشت میزد بیرون و دهنش آویزون شده بود. برعکس کل این مدت که به خیال خودش منو کم محل میذاشت، و اصلا متوجه نبود که به هیچجام نیست، خیلی دیگه سعی کرد تغییر رویه نشون بده. برا منم که فرقی نداشت با اون روزی که اولین بار دیدم اومده. فقط تو دلم گفتم آخی که چقدر بچگانه بچه ای بچه ...