در مترو با اولین پیامبر زن و آخرین پیامبر خداوند روبرو هستیم که کتاب آسمانیش با پیامبر قبلی share هست و اسمش فرزانه ست.
تا حالا پیامبر از نزدیک ندیده بودم خدایا شکرت
در مترو با اولین پیامبر زن و آخرین پیامبر خداوند روبرو هستیم که کتاب آسمانیش با پیامبر قبلی share هست و اسمش فرزانه ست.
تا حالا پیامبر از نزدیک ندیده بودم خدایا شکرت
من از تابستون امسال به جز گرمای شدید و قطعی برق چیزی نفهمیدم
میتونم بگم توی این تابستون بیشتر از هر تابستون دیگهای در طول عمرم کار کردم: روزای تعطیلش بیشتر از هر روز کاری دیگهای کار کردم، شباش کمتر از هر شب کوتاه دیگهای خوابیدم، بیشتر از همیشه با خودم حرف زدم، کمتر از همیشه تونستم بدون اینکه چیزی ذهنم رو درگیر کرده باشه زمان رو پشت سر بذارم، و سابقه بیهوش شدن وسط کار از شدت ضعف و فشار رو هم تو روزمهم ثبت کردم.
نمیگم دستاورد نداشت؛ من توی این تابستون بیشتر از هدف گذاری که کرده بودم به دست آوردم. اما این دستاوردها هیچ کدومشون متاسفانه چیزی نبودند که خیال آدم رو بابت زندگی آسوده کنه. در واقع من درسته که برای بخش حرفهای زندگیم شالوده عمیق و خوبی کندم و پی با کیفیتی گذاشتم اما برای بخش زندگی برای زندگی تقریباً هیچ سرمایهای اضافه نکردم!
فروغ زنی بود تنها در ابتدای فصلی سرد؛ منم مردی هستم تنها در انتهای فصلی گرم :)
پول بدی سیگار و فندک بخری، گوشه خیابون سیگار تو آتیش بزنی و منتظر تاکسی باشی، تاکسی بیاد و سیگار دو پُک زده رو بندازی تو نهر آب و سوار ماشین بشی
من فرض میگیرم که اصلاً این محصول هیچ ضرری برای سلامتی و برای محیط زیست نداره
پاکت سیگار چنده خدایی؟ اوسکولی تو این گرونی؟
آوینا رو هر وقت صدا میزنم، نه میگه yes، نه بله، میگه جانم
اون روز داشتم سر کلاس یک کلمه جدید و اسپل میکردم براشون که یکی از حرفاش w بود یهو گفت از این حرف متنفرم
با تعجب پرسیدم چرا
گفت نمیخوام بگم همه کلاس میفهمند.
مریم گفت من میدونم منم گفتم خب پس منم بدونم دیگه
بزار مریم بیاد به من بگه
مریم یه نگاهی بهش کرد و آوینا گفت باشه
مریم اومد کنارم آروم در گوشم گفت تیچر آوینا آرمی هست و چون یه نفر که حرف اول اسمش w هست از [نمیدونم کی] خواستگاری کرده، از این حرف دیگه بدش میاد
ابروهامو دادم بالا و گفتم آها خب حق داره ناراحت باشه
خلاصه اینم از قصههایی که سر کلاس با نسل بیاتاس فن وجود داره
حس میکنم موسیقی متن این بخش از زندگیم، همون آهنگی هست که وقتی پت و مت خیلی جدی دارن روی یه چیزی کار میکنن پخش میشه؛ حس میکنن دارن در قلههای خلاقیت نوع بشر، تو زندگیشون طرحی نو در میاندازند، ولی در اصل دارن تر میزنن!
فقط یه تفاوت ریز هست: من شریک جرم ندارم که تهش ساعدهای افقیمون رو با مشت گره کرده به همدیگه نشون بدیم که یعنی موفق شدیم!
آینه هم جوابه البته ...
کلاسمون ساعت ۳ تموم میشد بعد وایمیستادیم تا ۵ که سلف باز بشه شام رو بخوریم صبحونه رو بگیریم و بریم خوابگاه. ولی وقت بود بازم؛ آخرین سرویس ساعت ۹ میرفت و تو این فاصله دانشگاه اونقدر خلوت بود که ما بریم توی لاو گاردن بشینیم آسمونو تماشا کنیم و رامرز اصلانی بگه یه روز یه خونهای بود که تابستونا روی پشت بومش ولو میشد خورشید
دیگه اون روزا برنمیگرده
اون روزا هم برگرده، ما دیگه برنمیگردیم
امیر هم اگه برگرده این منم که وقتی از جایی رفتم، دیگه برنمیگردم ...
ولی هوا برگشته و الان خیلی شبیه اون روزا شده ...
به بعضیا هم باید گفت: شاید یه روزی یه جایی یه کسی لباس قربانی رو به تنت کرده، ولی امروز که ازش آگاه شدی و آزار دهنده بودن و آسیب زننده بودنش بهت ثابت شده، خودتی که باید از تن درش بیاری؛ حتی اگه بعدش لخت باشی بهتر از اینه که خودت و کسایی که بهت اهمیت میدن رو زجر بدی
من از این مردک و مقالهها و توییتاش متنفرم، و حالا روبروم نشسته تو مترو؛ یکی من رو از متهم شدن به قتل عمد نجات بده
آدمایی که وسط هر شرایط خوبی، سعی دارن کوفت خودشون و شما کنن و مدام از سختیا بگن رو باید خفه کرد. اینا فرصت کنن به نفس کشیدن هم طوری ایراد میگیرن که میگی کاش خودم و همه کس و کارم بمیریم که دود تهران دیگه فرصت نکنه تو ریهمون بره!
درسته که گرمای تابستون هر سال داره طاقت فرسا تر از قبل میشه، و البته عدهای با این واقعیت مخالف هستن و میگن ماست سیاهه، ولی حس تموم شدن فصل صبحونه های محبوب من و آقای اقبالی عزیز (نون و پنیر و تمامی گزینههای تابستونی ممکن) زندگی رو سخت تر میکنه.
این مسیر جذاب شروع از طالبی و شیفت بندی خربزه و هندونه و پایان بندی انگوری، زیادی بی رقیب و یکتا آفریده شده ...
در علم لیبرال، گرنت پوزیشنای مربوط به گلوبال وارمینگ و کلایمت چنج به حداقل رسید و آقای ترامپ با زدن زیر کاسه معاهده پاریس کاری کرد که هم دنیا سریعتر به سمت نقطه جوش بره و هم کلی دانشجو و داوطلب مسیر پژوهشیشون تغییر کنه یا کلا مسدود بشه ...