21 شهریور از پروژه نهایی کارشناسی دفاع کردم

9 مهر از پایان نامه ارشد دفاع کردم

14 مهر هم تغییر وضعیت رسمیم ثبت شد ...

نيمسال اول سال تحصيلي۰۶-۰۵

معدل کل: 18.11

ترم در انتظار برگزاري آزمون جامع _ عادي

این روزا مهم نیستن، اما من بهش میگم دستاورد. یعنی اتفاقی توش افتاده که خودم به وجود آوردمش با هر کیفیتی که شده و کلی زندگی کردن و نکردن برای هر کدومش خرج شده.

ساعت ۱:۳۲ ب.ظ

قال خانم نیلوفر لاری‌پور: قصه بودن و رفتن تا ابد همسفرم شد وقتی که آیینه پر شد از حضور یک غریبه

حالا من نهایتش هر صد هزار و شصت و پنج سال این ترانه شاااااید بیاد تو ذهنم، اونم بدون آهنگ (ایمان دارم خود شادمهر هم الان آهنگسازی و تنظیمشو گردن نمیگیره)، ولی خب ترانه‌ای که روایت داره یادم میمونه دیگه؛ بخصوص اگه حس کنم انگار از زبون خودمه

بعد نوشت: ولی تکست «گوشه گیر شدم» شاهین فلاکت هم خوبه؛ هرچند رپ نسل ۱ و ۲ دیگه زیادی بوی خاک گرفته

ساعت ۸:۱۰ ق.ظ

نیم شب

دوست داشتنیِ نداشتنی

ساعت ۱۲:۰ ق.ظ

کلاسای خودمو ازم گرفتن، کلاسی بهم دادن که نمیخوام، حالا هم که یه روز مونده به شروع ترم، پیام دادن که کلاساتو باید تغییر بدیم. منم گفتم بی زحمت بقیه رو خالی کنید. یا فقط روزای زوج میام، یا فقط روزی فرد میام. بقیه ش هم خالی باشه یکم به زندگیم برسم. گور بابای بیمه و کوفت و زهر مار. گفت چک میکنم خبر میدم. خبرش که خبر بده. از دانشگاه هم که خبری نشد. جای دیگه میرم بجاش

ساعت ۴:۱۶ ب.ظ

زنگ زده بگه مامانش رفته سفر و کلاس این هفته کتیبه، بعد با خنده و مسخره بازی میگه ببین یکشنبه‌ها عصر رو خالی کن با مامانم برو کلاس مولوی خوانی، خیلی پایه ست تو و هانیه رو آشنا کنه

گفتم سلام برسون خدمت شاگردعزیزم و بگو اولا تکالیف این هفته رو باید دوبرابر انجام بدی حالا که کلاس نداشتیم، بعدشم بهشون بفرمایید تیچرتون تا آخر پاییز دیگه هیچ غروب وسط هفته‌ای رو به چشم نمی‌بینه و هر روز سر کلاسه

ساعت ۲:۵۴ ب.ظ

میگه سرایدار خونه سفیر فیلیپین، با ماهی 500 دلار حقوق، رفته یه ساعت طلا دزدیده به ارزش 5 میلیارد. به این میگن آدمی که با طمع و بی لیاقتی خودش نونشو آجر میکنه. من حاضرم همین الان برم بجاش سرایدار بشم اونجا، دیگه هم زبان درس ندم

ساعت ۱۱:۴۰ ق.ظ

آدما نباید با من از عجله و شتاب حرف بزنن؛ من حتی کشش گوش دادن خاطره سیاوش قمیشی رو با سرعت 1x ندارم و یک دهم ازش کم میکنم. یه بنده خدایی به آقام گفته بود کلروفیل اصلا جوش نداره (یعنی شتاب و تعجیل نمیفهمه) فکر میکنه 1000 سال عمر میکنه

چقدر این اسم کلروفیل رو دوست ندارم و اسمی که تو وبلاگ قبلیم داشتم رو دوست داشتم

ساعت ۱۰:۳۶ ق.ظ

داشت بهم میگفت که خیلی رفتم زیر بار قرض و بدهی، ولی ماشین عوض کردم که میخوام ازدواج کنم نخوام تیبا گل بزنم.

گفتم تیبا هم خوبه دل که خوش باشه ولی خب این یکی برازنده تره برا ماشین عروس شدن

یه لبخند رضایتی زد از شنیدن حرفم و گفت شما هم باید یه کاری بکنی، همین فلانی گزینه خوبیه

گفتم ببین؛ تعارف که نداریم. من کل زندگیم پیشرفت و موفقیت یه جور دیگه تعریف شده و دلم نمیخواسته جور دیگه باشم، اینم هرچقدر آدم درستی باشه، من نزدیک 40 ساله این ریسک رو نمیکنم. نمیخوام اگه زندگی بهش یکم فشار آورد، که با این شرایط اگه نیاره عجبه، بجای اینکه مایه دلگرمی من باشه، بزنه تو سرم که هیچی نداری و هیچ کار نکردی و به هیشکی رو نمیزنی

من راهم اینه، هر کسی هم همراه این راه نمیشه

ساعت ۹:۵۵ ق.ظ

صبح ۳بار سلام کردم تا جواب داد

بعد رفتم جلو در خیر سرم که داره میره مثلا بدرغه‌ش کنم، لال بشم، داشتم فکر میکردم چطوری فیگور مقاله رو بسازم، به زبونم اومد که توی فلان نرم‌افزار کلیتش رو در بیارم، بعد ببرم بهمان نرم‌افزار وکتورشو خروجی بگیرم

یه چیزی بارم کرده و بی خدافذی رفت

حالا پیام داده

حرفی که صبح زدم نشنیده بگیر

حالم خوب نبود

آره خب

منم خیلی وقتا حالم خوب نیست ولی هیچی به هیشکی نمیگم

اگه شماها چیزی میگید وقتی حالتون بده واسه اینه که میدونید من جوابتونو نمیدم و می‌گذرم

جواب نمیدم و میریزم تو خودم

زندگی هم برام گل و بلبله، بر منکرش لعنت

بعد هی به من میگن چه روزی به دنیا اومدی! خب تف تو اون تقویم و روزی که من شروع کردم نفس کشیدن

بعد نوشت: براش فقط یه شکلک فرستادم

🫶
ادامه نوشته…
ساعت ۷:۲۶ ق.ظ

پتانسیل اینو دارم که اگه یه صبح بیدار بشم و بلبل خرما نخونه، دق کنم!

ساعت ۶:۹ ق.ظ

گیلتی پلژر زندگی من اینه که آخر شب بعد از مسواک آب خنک خنک خنک میخورم. حال متفاوتی میده بهم. شبایی که اینکار رو نکنم یعنی اصلا خوب نیستم

ساعت ۱:۳ ق.ظ

بعد میگن خاطره ...

سال 86 رفته بودم عمره دانشجویی

وقتی برگشتیم تنها آدمی بودم که هیچ کس فرودگاه منتظرش نبود

یه پسره تو کاروان بود تازه تو فرودگاه فهمیدم خونه شون نزدیک خونه خواهرم ایناس

مامان بابای اون اصرار کردن منو رسوندن سر کوچه خواهرم اینا

وگرنه با تاکسی میومدم خودم

کسی که به من بگه از تنهاییت لذت ببر رو دار میزنم. هیشکی هیچی از من و راهی که جا پای قدمام توش مونده نمیدونه

ساعت ۱۲:۱۹ ق.ظ

از شروع پاییز، امروز بیشترین عمق تنهایی رو داشت. شاید اگه مشغول شدن توی آشپزخونه نبود خل شده بودم. کار خیلی خاصی هم نکردم اما به شدت احساس خستگی میکنم.

تکیه کلام توهینی من چیه؟ یهو دلم خواست اینو بگم: همیشه میگم گور باباش

کاش زندگی هم بابا داشت که همینو نثارش کنم ...

ساعت ۱۱:۱۸ ب.ظ

من عادت کردم اینجور وقتا تنها باشم و خودم خودمو سرپا کنم. عادت بدیه، ولی زندگی همینه، و حتی وقتی کسی نیست، بازم چاره‌ای جز ادامه دادن وجود نداره ...

ساعت ۱۱:۲۸ ق.ظ

... ولی من کم نمیارم ... همه کارا به جزمقاله و پروپوزال و آموزشگاه تا اطلاع ثانوی تعطیل شد از این لحظه

Comments to Authors:

It is insufficient in terms of addressing scientific novelty and new theoretical arguments and containing sufficient contributions to the new body of global knowledge from the international perspective.

ببینید! همه ش از ایران ننالید. اینا توی صفحه اول ژورنال نوشتن first decision in 12 days ولی بعد از 1.5 ماه تازه اینو برا من فرستادن، بعدشم ژورنال پیشنهادی واسه همین مقاله رو یکی از زیرمجموعه‌های همین ژورنال اعلام کردن منتها با 2500 دلار هزینه؟ چرا؟ چون این ژورنال از نیمه سپتامبر دیگه رایگان نیست و هزینه سنگین داره. واسه همین آخرین شماره های رایگانش سهمی برای من جوجه پژوهشگر نداره.

ولی عیبی نداره. من همیشه از دل همین چیزا خودمو قوی تر کردم. هیچ عیبی نداره

ساعت ۱۱:۲۴ ق.ظ

دیروز دیدم سوالاتی که از مدیر گروه می‌پرسم زیاده خیلی صادقانه بهش گفتم آقای دکتر من تو خانواده‌مون اولین کسی بودم که اصلاً اومدم دانشگاه سراسری بقیه یه چند تا پیام نور و آزادی و این چیزا بودن یا کلا دانشگاه ندیده بودن، اینکه از شما زیاد سوال دارم برای اینه که واقعاً کس دیگریو سراغ ندارم که بپرسم ازش .

تهشم گفتم من همیشه میگم دانشگاه قبول شدم و عین کریستوف کلمب رفتم تهران و محیط دانشگاهی رو کشف کردن

شب واسه خواهرم تعریف کردم فکر کنم بهش برخورد ولی واقعیته دیگه آدم که نمی‌تونه عقبه خودشو منکر بشه

ساعت ۶:۵۸ ق.ظ

من الان دلم سکوت شب و ترانه آغوش شادمهر عقیلی و چندتا چیز ساده خوشایند دیگه میخواد که اینا یا همه ‌شون باید باشن یا انگاری هیچ کدومشون نیستن

خیلی فیلم دلنشینی بود

ساعت ۹:۸ ب.ظ

رفتیم پیش مدیر گروه؛ میگم استاد تکلیف جامع چیه؟ میگه من اصلا این جامع رو قبول ندارم و یه چیز صوری بی‌فایده می‌دونم، ولی رییس دانشگاه تو جلسه شروع سال تحصیلی تاکید کرده همه دانشجوهای دکتری باید جامع مفصل بدن. ما هم بهتون از ۳ درس ۶ سوال میدیم و نصفش رو باید تو ۴ ساعت جواب بدید

روم نشد بگم شما میگید قبول ندارید، بعد اینطوری میخواید آزمون بگیرید؟

به اون دختره آموزشی هم رفتم میگم خانم این ایمیل اومده برا من واسه پیگیری مدرک زبان؛ اصلا نگاه نکرده میگه ترم قبل باید میومدی! میگم خانم همکار خودتون تازه به من ایمیل داده، اینو نیگا کن بعد زر بزن. ای خدا. انگار بابت بی‌توجه و طوطی‌وار جواب دادن دارن پول میگیرن اینا!

ساعت ۸:۵۱ ب.ظ

هوای مورد علاقه عزیز من، رعد دلربا و باران پرشتاب، ممنون که دارید مرهم رو زخمای التیام ناپذیرم میذارید ...

ساعت ۵:۲۸ ب.ظ

بچه‌های بیچاره یه ربع اومدن زنگ تفریح می‌دونم ناظم مدیر کیه از اول این میکروفون حیات رو گرفته دستش و یه ریز حرف می‌زنه

د لامصب بزار اون گوش و مغز بچه یه دقیقه استراحت کنه واسه خودش باشه

به حرف تو که اصلاً گوش نمیده ی نمی‌دونم چه کرمیه که تو دلت می‌خواد هی حرف بزنی اون سوت بلندگوی حیاط رو تو مغز ما فرو کنی

#مصائب‌نزدیک‌مدرسه‌بودن

ساعت ۹:۵۴ ق.ظ

هفته‌ای که گذشت، جا داشت ۲ تا جمعه داشته باشه؛

از شنبه‌ها هیچ وقت بدم نمیومده، ولی این هفته نباید انقدر زود شروع می‌شد

ساعت ۷:۲ ق.ظ

یکی از فانتزیام اینه که اتحادیه جهانی عرضه‌کنندگان تخم مرغ، مرغایی رو تکثیر کنن که زرده رو دقیقا وسط تخم میذارن

بله! فانتزیای من اینقدر آبکین

ساعت ۶:۵۲ ق.ظ

درسته که من یه بازیکن تدافعی آسیب پذیرم، اما قرار نیست به هرکسی اجازه بدم به نقطه ضعفم دسترسی داشته باشه. ولی خب، یه روزی با کمال میل همه نقطه ضعفامو به یک نفر نشون میدم چون باور کردم اون کسی نیست که ازشون سواستفاده کنه ...

البته ... شاید این یه روز و یه نفر هرگز با هم و به موقع نرسه، حتی شاید بی موقع هم نرسه

چی بگم؟! زندگیه دیگه ...

ساعت ۶:۳۴ ب.ظ

نظم کم هزینه ترین دارایی ارزشمند زندگیه. و قطعاً منظورم چیزی فراتر از ظواهر و چیدمان اطرافه!

ساعت ۹:۳۵ ق.ظ

یه حال کثافتی افتاده به جونم که هرکار میکنم ول نمیکنه

ساعت ۶:۳۸ ب.ظ

آقایان ناباکوف، تورگنیف، و گورکی عزیز!

مرقومه مختصر: ارادت بنده به آن حضرات و ایضا اگزوپری بلند پرواز خدشه ناپذیر و غیرقابل پرسش است، لیکن اگر چنانچه بنا بر انتخاب باشد، با احترام به شما حضرات و اطلاع از علاقه قلبی بنده به جایگاهتان، دلتنگ محشور گشتن با سانچوپازنای مهربان و همراه در قلم جناب سروانتس هستم

امید است که این جسارت در نزد شما حمل بر گستاخی ننماید

شب جمعه و یاد اهل قبور به کامتان

ارادتمند

کرو فیل

ساعت ۶:۳۲ ب.ظ

واقعاً چرا فک کرده من خرم و گول این نایس بازیاشو میخورم؟ هر کسی هم گفته من رمزمو یادم رفته غلط کرده.


Hi [Chlorophyll],

Sorry to hear you’re having trouble logging into Instagram. We got a message that you forgot your password. If this was you, you can get right back into your account or reset your password now.
ساعت ۳:۳۳ ب.ظ

دیگه همون هوای پاییزی پدرسگ دو نفره که نمی‌خواستم اومد

صریح و رک به نظر میرسه این حرف اما همین لعنتی علت زیاد بودن متولدین آخر بهار و اول تابستونه

همین

ساعت ۳:۳۰ ب.ظ

ولی درستش این بود که الان آسمون پر از ابرهای سیاه و تیره باشه اما یه تیکه‌اش شکافته باشه که خیلی ظریف یه تیغه آفتاب تا زمین برسه و بهمون بگه نور هنوزم پیروزه

بعد نوشت: همون بهتر که نیست؛ هوا دو نفره میشد و حال ما بدتر

ساعت ۱۲:۱۶ ب.ظ

همیشه میگم

گذاشتن یه نعلبکی کنار سینی چای، احترام گذاشتن به هسته خرما نیست، احترام گذاشتن به خودتونه

همین دیگه

ساعت ۶:۳۳ ق.ظ

الان زندگی من 2 قسمت واضح داره:


اول کاری که بیشتر جنبه مکانی و فعالیت جسمی و ذهنی غیرخلاقانه توش دخیله، که میشه آموزشگاه و دانشگاه رفتن و سرکلاس بودن. تو این بحش فعالیت تولیدی ذهنیم متوقف میشه و صرفا جسم و بیان دانسته ها اتفاق می افته.


دوم کری که بیشتر جنبه ذهنی داره و توش باید مدام با ایده بازی کنم و برنامه ریزی کنم برای اینکه اون فکر تبدیل به یه چیز واقعی بشه. تو این بحش مهم نیست پای لپتاپ باشم یا پای تلفن، همین که سکوت نسبی باشه یا مخاطب حرف و سخن نباشم، خود به خود واردش میشم و تقریبا از وقتی بیدارم تا وقتی میخوابم درگیرشم.

در واقع زندگی من 2 بخش فعال داره که هیچ انطباقی روی همدیگه ندارن اما حدود 90% زمان بیداری من رو میگیره. و من واقعا نیاز دارم با یه بهونه موجهی یه مقدار مشخص و خوبی از این دو تا بخش بدزدم و استراحتی داشته باشم که از نظر روحی و جسمی خستگیمو در کنه

ساعت ۱۰:۳۲ ق.ظ

بهش پیام دادم گفتم:

برا من یه چیز یادگاری از اونجا بیار
نمیخوام چیزی بخریا
یه چیز یادگاری
مثلا یکی از بچه‌ها برام یه تیکه سنگ از سنگاپور اورد. همینطوری رو زمین برداشته بود از یه جایی که اونجا خاص شده بود خاطره و حال خوب براش داشت. این مدلی
میتونه یه تیکه کاغذ ساده باشه یا هرچی
ولی تاکید دارم خریدنی نباشه خیلی هم کوچپیک و ریزه میزه که جاگیر نباشه هم برای بار خودت هم برای من که بشه نگهداری کرد ازش
ساعت ۱۰:۱۵ ق.ظ

من الان حکم اون بچه‌ای رو دارم که از ترس تاریکی چشماشو می‌بنده و از ترس هیولا، زیر پتو قایم میشه

ساعت ۱۲:۹ ق.ظ

رو صندلی، پشت سیستم، وسط ران ورکفلو خوابم برد. فک کنم همینطوری نشسته یه ساعتی خواب بودم. نمی‌دونم چی دیدم تو خواب که پریدم

هنوزم خواب خوابم

ولی نمیتونم بخوابم

قرار نداره فکرم و بهم مهلت نمیده چند دقیقه آروم بگیرم

مگر اینکه همینطوری با خستگی و ناخواسته از پا بیفتم

ساعت ۴:۲ ب.ظ

فضای خونه رو برای بچه‌هاتون امن کنید که جای دیگه دنبال حس امنیت نگردن

فضای خانواده رو برای اعضا دوستانه کنید تا بین دیگران دنبال دوست نگردن

فضای زندگی رو برای کسایی که دوستشون دارید بدون حصار بذارید تا بخاطر آزادی از شما دور نشن

فهمیدن اینا سخت نیست

عمل کردن بهشون هم شاید آسون نباشه

اما توجه کردن به این فهم راحت و این عمل دشوار، شما رو از اضطراب و دلهره و تشویش نجات میده

اینا تجربه منه

ساعت ۹:۳۴ ق.ظ

مدتها بود که به قول خانم زاخاریان [اینقدر] «خالی از عاطفه و خشم» نشده بودم

خالی خالی ام

نه در اون حد که وحشی (از نوع بافقی یا حتی غیربافقی) بشم و بگم «با هیچ کسم میل سخن نیست» که اتفاقا برعکس

ولی خب

میل سخن کجا و ما کجا

ولش کن

ساعت ۹:۱۸ ق.ظ

کاش یه دیوار داشتم که مثل قدیما همه چی رو دیاگرام میکردم تا چیزی که می‌خوام رو توش پیدا کنم ...

دلم برات تنگ شده معماری لعنتی...

ساعت ۱۲:۳۳ ق.ظ

از اون کارا که من می‌پسندم ... خیلی وقته تئاتر فرصت نشده برم. از هفته آینده رسماً فقط ۵شنبه و جمعه میتونم عصر و شب سر کلاس نباشم ...

لینک

ساعت ۴:۳ ب.ظ

روانم کاملا دشارژ شده

یه نفر بود که می‌گفت گاهی وقتا صبح که از خواب بیدار می‌شم تصمیم می‌گیرم اون روز جلوی غم رو نگیرم و راحت اشک بریزم

خب من اینطوری نیستم؛ می‌ذارم فرمولی که بهم یک پاسخ آرامش دهنده میده. می‌دونم حسی پایدار نیست و این به صورت توأمان شامل خنثی کردن غم و شادی می‌تونه بشه

ولی صادقانه میگم که یه وقتایی مثل الان نیاز دارم که این خنثی شدن رو مدیریت کنم تا زنده بمونم

به نظر من یک بهانه‌ی بیرونی نیاز داره

همین دیگه

حرف بسه

ساعت ۹:۱۴ ق.ظ

۱۰ خوابم برد و ۲ بیدار شدم

چرا؟

چون وسط پذیرایی خوابم برده بود و سردم شد و گربه‌های شهرک دیوونه شدم همه دارن ناله میکنن

رفتم توی اون مود که از حرف زدن با خودم بدم میاد و از مخاطب حرف بودن نه

ساعت ۲:۱۳ ق.ظ

خیلی خسته و خوابالودم

استاد گفت ۲ دانشکده باش

یکی پیشش بود تا ۲.۵

بعدش من تا ۳.۵ اونجا بودم و در مورد پروپوزال صحبت کردیم و چیزای جانبی دیگه مربوط به تز

گفت اگه میخوای فرصت بری باید خیلی ترند باشه حوزه‌ای که روش تمرکز می‌کنی

تهشم بنا شد یه نسخه بیان مسأله ۱۰ تا ۱۵ صفحه‌ای بنویسم و براش بفرستم تا جلسه بعدی رو هماهنگ کنیم

پوستمو می‌کنه :)) همون طوری که منم پوست شاگردامو میکنم

و استادی که پوستتو نکنه استاد نیست، پس من باهاش راحتم

ساعت ۹:۳۱ ب.ظ

حضرت استاد تماس گرفتند و من مشغول ثبت درخواست انتشار اپ جدید روی بازار بودم و متوجه نشدم

خودم تلفن زدم بهش

گفت ساعت ۲ بیا خواستگاری

خدا بخیر کنه دست و پام داره میلرزه

ساعت ۱۱:۸ ق.ظ

یکی از بازی‌های ذهنی مورد علاقه من، بازی با واژه‌ها و عبارت‌هاست

مثلاً الان این تو ذهنمه که اصطلاح «زبان در قفا» رو یه طور دیگه بخونم

قفا که یعنی پشت سر، و زبان در قفا یعنی زبون طوری بچسبه به ته دهن که برسه به پشت سر و آدم حرف نزنه

ولی الان دارم بهش فکر می‌کنم که اگه الف انتهای قفا رو تک واج ندا حساب کنیم (یعنی مشابه اونی که آخر حافظا و سعدیا اومده)، طرز خوندنش اینطوری میشه که انگاری ما داریم به قف میگیم زبان در کن، یعنی تشویق قف به حرف زدن. حالا قف چیه؟ زمین خشک و سنگلاخی، پیر فرتوت و خشکیده. و این می‌تونه دعوت به یه طغیان متعارض با ماهیت باشه!

البته یه فرمول دیگه هم میشه در نظر گرفت: اگه «زبان‌در» یه واژه مرکب با ساختار «اسم+بن فعل» باشه چی؟ اونوقت میشه ای قف، زبونتو جر بده!

تازه لحن هم می‌تونه معنیش رو عوض کنه! مثلا اگه بگیم «زبان‌در؟ قفا؟» یعنی ای قف خشک و فرتوت، تو در حد زبون باز کردن و دریدگی نیستی اصن، این حرفا اندازه دهن تو نیست و غیره

خلاصه که

[یه شماره ناشناس تلفن زده ۲ بار میگه روغن مایع هم بِسّون (یعنی بِسِتان)]

برم دیگه

حرف بسه

این بازیا مال خودمه؛ از تنهاییای بچگی و زندگی با جناب حافظ و حضرت عطار و عزیزان دلم عالیجنابان انصاری و سعدی در اومده :)

بعد نوشت: لغت فُرس قدیمی‌ترین واژه‌نامه جهان هست؛ از جناب اسدی طوسی. من دو سه سال پیش بعد از مدتها کتابش رو گیر آوردم و برای داداشم خریدم و البته خودم خوندم. و اونجا کلی با این سبک بازی کلامی میشه دید که خیلی جذابه به نظر من

ساعت ۸:۵۹ ق.ظ

عاغا!

آشپزی هنره، هنر هم در جزییات پنهان شده؛ شما نمیتونی برای هر غذایی که درست می‌کنی، پیاز رو مثل خربزه خرد کنی و توقع داشته باشی شکل و حس غذات موقع خوردن خوب به نظر برسه. حتی برای یه غذا ممکنه نیاز باشه یه فاز پیاز رو ریز خرد کنی و یه فاز دیگه درشت و اون وسطا رنده شده بخوای. اگه حوصله نداری، هیچ عیبی نداره، ولی دگم نباش و ادعا نکن که کارت درسته

اینم از سخن گهربار کله صبح

با تشکر

راستی راستی! گوشت رو مستقیم از یخچال نندازید تو قابلمه؛ یه ساعت زودتر بذارید رو کابینت تا به دمای اتاق برسه. شک دمایی کیفیت مواد اولیه و غذای نهایی رو توأمان کم می‌کنه

ساعت ۶:۴۹ ق.ظ

خب. ناچارم رسما کنسل شدن پروژه کلاینت بلاگفا رو اعلام کنم. دیگه رو توسعه برنامه ای که طراحی شده بود وقت نمیذارم و انتشارش هم لغو شده. حیف شد. تلاش خوشایندی بود. به هر حال همه چی تموم شد. توضیح هم میدم. بلاگفا یه گیت حفاظتی داره که نمیذاره پست جدید از توی برنامه راحت منتشر بشه و هر بار مسیرش با بنبست مواجه میشه. ویرایش مطالب قبلی و دیدن کامنتا و حتی نوتیف اومدن کامنت و ... همه شون کار میکنه. حتی امکانات اضافی دیگه هم بدون مشکله. اما گیت new post تقریبا از هر 10 پست جدید، یکبار موفق میشه به انتشار موفق که بدون دسترسی داشتن به مدل پاسخدهی سرور امکان تصحیحش وجود نداره و خب بلاگفا هم سیاست حفاظتی خودش رو داره برای اینکه حجم عملیات روی سرور محدود بمونه و کاربر در عین اینکه حضور داره، نتونه خیلی دستش باز باشه تا از ایجاد وبلاگای اسپمر و تبلیغاتی جلوگیری کنه.

البته که ما میدونیم ممنوعیت و ممانعت برای مقابله با چند درصد متخلف، کلی کاربر که فقط هستن و مینویسن رو اذیت میکنه اما چاره ای نیست و باید روشی که اعمال کردن رو پذیرفت. اگر تغییری توی این سیستم ایجاد شد، من با کمال میل توسعه کلاینت رو دوباره ران میکنم. ولی تا اون زمان پروژه کاملا متوقف میشه

خلاصه که بی تو من و پنجره‌های بسته به قول آقا رضا اشعاری ...

ساعت ۱۲:۳۹ ق.ظ

آخرین بار کی قبل از امروز مرجان داشت میخوند؟ شب بود. جنگ بود. چند روز بعد از عملیاتی که نزدیک اصفهان اتفاق افتاد. توی اتوبان اصفهان کاشان داشتم به سمت تهران رانندگی میکردم. توی جاده هر ده دقیقه یه ماشین میدیدی. یه تیکه توی سینه کش جاده، پشت به مهتاب، شروع کرد به خوندن. و من یهو 30 سال رفتم عقب. رفتم تو شبایی که من بودم و آقام و جاده و ستاره ها و ماه.

من زنده م. اما به بودن دل نبستم. هرچند دنبال رفتن هم نیستم. فقط میخوام سرافکنده نباشم و سرافکنده نکنم...

ساعت ۱۱:۲۰ ب.ظ

سردمه. یه سرمای درونی و روحی که داره به جسم نفوذ میکنه. حالم این طوریه که دوست داشتم به تمام زبان‌های زنده و مرده دنیا و زمان‌های صرف فعلشون مسلط بودم تا خسته بودن رو به هر شکل موجود یا فراموش شده ای صرف کنم. من زنده م. دوست دارم زندگی کنم ...

بعد نوشت: مرجان داره از عصر میخونه. رنج صداش هیچ وقت قدیمی نمیشه ...

ساعت ۱۱:۱۲ ب.ظ

جناب بهروز رضوی فرموده بودند اونی که میخواستی تو غبارا گم شد مرغی شد و پشت حصارا گم شد

خلاصه اینکه رمق خوردن گزینه های موجود و حال درست کردن گزینه های مرسوم رو نداشتم

یه چیزی درست کردم که خودشم نمی‌دونست چیه، ولی خب خوشمزه بود

ادامه مطلب چیز مهمی نیست. فقط دستور سر هم کردن غذاییه که پختم

ادامه نوشته…
ساعت ۵:۲۸ ب.ظ

دو ماهه ۱۸ تومن بدهکاره اصلا هم به روی خودش نمیاره؛ بعد مامانم میگه گناه داره ولش کن!

مادر من گناه رو من دارم که به یکی دیگه بدهکارم بخاطر اینکه این بابا حاضر نیست از دک و پز و بریز و بپاش زندگیش بزنه که پول منو بده.

بعد میگه این که پولی نیست! خب نکبت اگه پولی نیست بده، من باید بابت پول خودم گداییتو بکنم؟!

عجب گیری کردیما!

انصافاً تو این مملکت که قوطی پنیر هر هفته گرون میشه، اگه کسی ازتون طلب داره، دست کم به موقع تسویه کنید باهاش.

ساعت ۱۲:۳۲ ب.ظ

پیام اومده

سهامدار محترم؛

مبلغ 2,100 ریال بابت سود جهت واریز به حساب شما نزد بانک ملی ایران ارسال گردید.

تعرفه ارسال پیامک سازمانی چنده؟ ۲۲۵۰ ریال!

بخدا این مملکت درست نمیشه...

ساعت ۱۱:۹ ق.ظ

مشتی ترمزمو کشید؛ ظرفیت هفتگی مجاز جی‌پی‌تی پلاس تمام شد و چون شانس اوردم و امروز روز هفتم هفته‌ی کاربری منه، ساعت 2 و 2 دقیقه عصر usage remaining ریست میشه و میتونم دوباره کارکنم.

پس حدود 3 ساعت استراحت دارم (که باید تو این فاصله درس بخ‌آنم)

و من آنم که رستم بود پهلوان [منانم، ممنانم، منااااااا نم نم اینا بازیای کلای من بینمک برای این اوقات منن. نمن. نه منم. نه من منم]

ساعت ۱۰:۵۳ ق.ظ

بعد از کلی ایمیل بازی بالاخره یه استاد ریاضیات نجومی فلان جایی جواب داده که حاضره درفتی که نوشتم رو ببینه و نظر بده در موردش.

من دیروز نزدیکای ظهر ایمیل دادم، اونم امروز نزدیکای ظهر خودشون جواب داد. حالا دوباره من فردا نزدیک ظهر خودمون داکیومنتی که براش آماده کردم رو می‌فرستم ببینه. فقط امیدوارم مقاله دزد از آب در نیاد؛ هیچ NDA خاصی بینمون وجود نداره!

ساعت ۱۲:۳۵ ق.ظ

لپتاپ خاموش. خسته شدم. همه ش کار تهش هیچی. الان تو فاز سگ شدگی ام. آتیش دارم. یه سطل آب یخ لازم دارم. اونم نه. از خیس شدن تو این وضع بدم میاد. ولی دلم آروم گرفتن لازم داره

ساعت ۹:۴۲ ب.ظ

هیچ کس خونه نیست. خواهرم که ظهر رفت مراسم پدر دوستش و وقتی اومد فقط لباس عوض کرد و دوباره رفت؛ به قول آقای ایرج جنتی عطایی: حالا من موندم و این ویروونه ها ...

و این شد که حالا من موندم که میخوام برم تو حموم و موهامو از ته بتراشم

10 سال پیش این موقع، دقیقا اوایل مهر ماه که تازه ارشد قبول شده بودم، موهامو دم اسبی بسته بودم :)) ولی دیگه زندگی اونجوری نیست. هیچیش. نه آدما. نه آب و هوا. نه حتی اوضاع بدن ما. نه حتی همین کوفت‌آباد بلاگفا ...

خاک تو سرت داریوش با این خوندنت. دهنمو بغض سرویس کرد لعنتی ...

ساعت ۸:۹ ب.ظ

من الان در اون مرحله از فرسایش ذهنی هستم که دوست دارم زیاد با هم حرف زده بشه و ازم حرف زدن زیاد نخوان

اما بدیش اینجاست که فردا اولین روز کاری هفته است و مواجهه با آدمای ناخوشایند اجتناب ناپذیره

حالا خوشایند کیه و کجاست الله اعلم

ساعت ۴:۵۵ ب.ظ

وقتی کسی داره حرف میزنه و یک واژه‌ای که در ادبیات کلامی اون نیست رو جلوم استفاده می‌کنه [و بعضاً بر حسب تصادف(!) چند دقیقه قبل‌تر من به زبون آوردمش] کلافه می‌شم؛ انگاری طرف یک عمر منتظر فرصت بوده که این کلمه رو به کار ببره و من الان در نقش rings a bell براش بودم

حالا اگه گفتگوی دو نفره باشه انقدر روی مخ نیست، اما به خصوص تو جلسات کاری و فضای رسمی عین یه کانسپت دزدی توهین‌آمیزه

ساعت ۴:۴۹ ب.ظ

جلو پمپ بنزین رفته بودم تو فکر جناب منوچهری دامغانی و از گل و بلبل شعر گفتناش؛ بعد یکم سرچ کردم دیدم بعله! حضرت مستطاب تو دربار غزنوی بوده و دوران ثبات عمیق سیاسی مملکتی. تا اطلاعات بعدی خدانگهدار

ساعت ۶:۵۵ ق.ظ

درسته که پمپ بنزین تعطیل بود ولی خب نونوایی بربری باز که میشه صبح جمعه پیدا کرد تا آدم بیخودی بیرون نرفته باشه 🤷🏽‍♂️

ساعت ۶:۲۷ ق.ظ

از دور صدای بلبل خرما میاد و من یاد دو تا قناری ای می‌افتم که تا قبل از موشک خوردن ساختمون کناری همیشه صداشون روحمو نوازش میداد ...

ساعت ۵:۳۶ ق.ظ

0000

ساعت ۱۲:۰ ق.ظ

امروز یکی از عذابای تغذیه‌ای عالم به سرم وارد میشه:

گربه سبزی!

برای تحملش به این فکر میکنم که نهار خورشت کرفس نیست خدا رو شکر

امروز مهمون همون جایی هستم که نفرت من از قورمه‌سبزی به وجود اومد!

ساعت ۱:۳۶ ب.ظ

کرولا ۲۰۱۸ اسنپ؛ بدون شرح :/

بعد از دو میلیارد و سیصد و یکسال و نه ماه و چار روز، بدون لپتاپ اومدم بیرون که مثلاً کار نکنم امروز؛ دارم با موبایل ادامه میدم

ساعت ۱۲:۵۵ ب.ظ

گاهی وقتا دچار یه جنون برعکس میشم. یه سوالاتی مطرح میشه که براش جواب دارم و اعصابم خرد میشه. از اینکه میتونم در مورد خیلی چیزای روزمره صحبت مرتبط با مبنای علمی-پژوهی کنم حس یه راننده تاکسی که همیشه شبکه 4 رادیویی گوش داده و توی ماشینش ted گوش داده بهم دست میده. و این منو کلافه میکنه. خسته میشم از شنیدن صدا و حرفای خودم. خسته شدم از شنیدن صدا و حرفای خودم...

ساعت ۱۲:۲۲ ب.ظ

بویایی و چشایی قوی ای دارم که خیلی وقتا بلا مصرف میشه ...

ساعت ۱:۷ ق.ظ

وقتی وسط کار به یه خطا میرسیم که کلی کار باید انجام داد تا مشکلش حل بشه من به این مشتی چه پرامپتی میدم؟

نمیشه یه ورک فلو یا دستور ویژوال بدی اینا رو اتومات انجام بده ؟
ساعت ۱۱:۳ ب.ظ

As He wrote,

“I’m lovable.”

And your profile has been deleted successfully.

the Ted Lasso series, s4, e7

ساعت ۶:۳۸ ب.ظ

ساعت از ۶ گذشته و من تازه دارم ناهار می‌خورم

بوفه دانشگاه فقط املت داشت و من حوصله خوردن رب تخم مرغ نداشتم

یه پروژه داشتن که گفتن نهایت ۱۰ تومن می‌تونیم بدیم و من گفتم خیلی کمه و الان که برآورد پروژه رو انجام دادم توی بازار آزاد ‌میبینم هزینه‌اش بالای ۳۰۰ تومنه!

کلاً اینا این مدلین یه وقتایی از سوراخ سوزن تو میرن، یه وقتایی هم از در دروازه نه

دوران دانشجویی کار مجانی خیلی براشون انجام دادم ولی با [عذرخواهی فراوان] به قول احمدی‌نژاد اون [...] لولو برد

من ۲۳ سالم بود زمانی که احمدی نژاد این جمله رو تو سخنرانی قبل نماز جمعه یا ۲۲ بهمن گفت و خدا شاهده تا اون موقع این واژه رو بلد نبودم

ساعت ۶:۳۵ ب.ظ

در مترو با اولین پیامبر زن و آخرین پیامبر خداوند روبرو هستیم که کتاب آسمانیش با پیامبر قبلی share هست و اسمش فرزانه ست.

تا حالا پیامبر از نزدیک ندیده بودم خدایا شکرت

ساعت ۱۱:۳۱ ق.ظ

این رفیق ما دیشب پیام داده میگه مامانم گفته میخواستم ببینم خانواده هانیه جون چطورین که به کلروفیل جان معرفیش کنم، بهش گفتم یه روز مامانتو بیار کلاس. گفت مامان بابام تهران زندگی نمیکنن

گفتم انگیزه ندارن بیان تهران، حالا شاید بعداً انگیزه دار بشن 😜

ساعت ۷:۳۶ ق.ظ

عاغا این اپ اول من تو بازار منتشر شد

لینکشو به سیصدنفر که به دردشون میخورد دادم

ولی خب کسی طرفش نیومد

چند نفر لطف کردن کامنت گذاشتن و نمره دادن بهش

ولی چون اونا موقع کامنت دادن نصب نداشتن برنامه رو، بازار جزو ریتینگ و بازخورد موثر حسابشون نمیکنه

دست کم به من که اینطوری نشون میده

ساعت ۱۲:۱۵ ق.ظ

لینک‌ها