داریم به روزایی که ناخواسته ذهن من می‌ره سراغ اخوان نزدیک میشیم؛ مثلا سیاهی‌ای که یه قسمت از شهر رو پوشونده مدام تو ذهنم میگه آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر با آن پوستین سرد نمناکش ...

آخ آخ یه صحنه به شدت پررنگ اومد تو ذهنم

وقتی بارون داره میاد و هواپیما از ارتفاع بالا میاد پایین که آماده لندینگ بشه، روی صندلی کنار پنجره بودن خیلی تجربه عجیبی میسازه. این صحنه رو هیچ وقت فراموش نمیکنم ...