شاید یکی از عمیقترین خوابای چند وقت اخیر واسه دیشب بود. احتمالاً چون از دیروز عصر به خودم میگفتم فردا کار تعطیل و باید استراحت کنی، ذهنم رفته بود تو حالی که انقباضش داشت کم و کمتر میشد.
جالبه که حدود ۱ خوابیدم و ۵ بیدار شدم، و دوباره ۵.۵ خوابیدم و ۶.۵ بیدار شدم، و بار سوم ۶.۵ خوابیدم و ۷.۵ بیدار شدم، و هیچ کدوم از این بیداریای کوتاه یا بلند، ریتم خوابم رو بهم نزدن. یعنی از ۱ تا ۷.۵ خوابم یه داستان و یه موسیقی متن داشت؛ تا خود صبح سیاوش قمیشی تو گوشم «خاطره» رو میخوند: راه میافتم بیهدف، مقصد راهو نمیدونم/کاش میشد آروم بگیرم، ولی افسوس نمیتونم ...