میگه مامانم زنگ زده بهم گفته این هفته کلاس مولوی خوانی تعطیل شد نتونستم برم با هانیه جون حرف بزنم در مورد تیچر :))
بعد خودش باز میگه البته مامانم تو رو یه بار دیده، از قبل بخاطر من میشناخته، هانیه جون رو چند جلسه تو کلاس فقط دیده :)) بهش گفتم به هانیه جون بگو مامانشو بیاره ببین یکم معاشرت کنید بعد معرفی کن به پسر مردم :))
گفته نه هانیه جون از مطب با عجله میاد و بعدشم خسته میره خونه، به این کارا نمیرسه
منم گفتم مامانت چشم و گوش بسته ست، خبر نداره، این دوره زمونه هانیه جونا سه تا دوست پسر دارن، یه شوگر ددی