یه روزی دلم میخواست نویسنده بشم
یه مرده هم بود هر هفته سبزی از باغش میآورد دم خونه مون میفروخت
ترکیب این دو تا میشد یه کتاب داستان گروه سنی دال و ه باشه که اسمش «شنبلیلههای صبح یکشنبه» باشه
ولی خب بد آموزی داشت؛ کل داستان در مورد نفرت من از این مرد سبزی فروش بود ...