مدل رفتن مهدی و سینا رو دوست نداشتم. یکی که از اول ابتدایی تا دیپلم همکلاسی بودیم و هنوز عکسای اول مهر کلاس اولمون رو میبینم گاهی، اون یکی هم که تا قبل رفاقت با اون پسرعموهای عوضی مدرسه، نمی‌دونست الکل و دراگ چیه ولی آخرین‌بار که دیدمش حتی منو نشناخت

محمدرضا از همه سوزناکتر رفت؛ موفق و پر تلاش و چشم به آینده ولی یه تصادف نوعروسش رو سیاهپوش کرد

اما پویان از همه تلخ‌تر و ساده‌تر رفت. عصر تو رستوران یهو قلبش گرفت و با وجودی که اورژانس اونقدر زود رسید، خیلی وقت بود که رفته بود

و آقام...

بده زدن این حرف ولی من در این لحظه بهشون غبطه میخورم. خوشبحال‌شون ...

ساعت ۳:۳۵ ب.ظ

از صبح یه حس ناخوشایند افتاده به جونم که نمی‌دونم دلیلش چیه و داره اعصابمو خرد می‌کنه ...

همکلاسی دانشگاه که کلاس خصوصی خواسته بود چهارشنبه و پنجشنبه ازش خبری نبود و جمعه حدودای ساعت ۱۱ زنگ زده بود که من خاموش بودم؛ بعدش دو سه بار دیروز و امروز زنگ زدم جواب نداد. من بدم میاد شاگرد فک کنه دنبالشم. نمی‌خوام دیگه بهش زنگ بزنم. کلا شاگرد آشنا گرفتن غلطه

ساعت ۳:۳۴ ب.ظ

هیچی دیگه!

استادی که رو نمره حداقل ۱۹ ازش حساب کرده بودم، داد ۱۷.۵. و جواب ایمیل هم محترمانه گفت همینه که هست.

استادی که هر جلسه کلاس به من گفت تو بکگراند غیرمرتبط داری در حدی که جلسات آخر دیگه دلم میخواست خفه‌ش کنم، داد ۱۸.۵.

معدل کل ۱۸.۱۱ و پایان.

ظاهراً دیگه منم و مقاله و زبان و آزمون جامع و تز

یه خوابالای دیگه برا خودم دیدم؛ در واقع هزار جهد که هنوز نکردم، فقط هزار چاه بکندم به امیدی که بتونم منار بدزدم ...

ساعت ۹:۷ ق.ظ

Acknowledgements

The author gratefully acknowledges his family—his mother, brother, and older and younger sisters—for their sustained support throughout the development of this research and manuscript. He is especially grateful to his mother and younger sister for their exceptional and continuous support. This work is dedicated to the memory of his late father.

Submitted at 18:41, August 21st, 2026

ساعت ۹:۱۸ ب.ظ

علی رغم کم بودن امکانات، یه جوجه سیر و کره زدم که مسلمان نشنود کافر نبیند. از آب مرغا و باقی مونده رو مال کباب هم یه تهدیگ گرفتم با نون محلی که نگم دیگه چی شد؛ هم ترش بود هم تند، هم برشته و هم با عطر سیر.

اساسی چسبید. هرچند هرچی تعداد آدما بیشتر باشه مزه ش هم بهتر به آدم میچسبه. کاش مامانم تهران بود ...

ساعت ۳:۲۶ ب.ظ

خب.

اولین مقاله خیلی جدی و تک نفره من تکمیل شد! و حالا باید منتظر بشینم و ببینم وسط جنگ و تحریم و تورم، بهترین ژورنال OA که میپذیره بهم پذیرش diamond بده کدومه. تا اینجاش تلاش من بود. یک ماه کسری خواب حداقل هزینه ش بود. تا ببینیم پیامدش چی میشه.

اولین باری که پیش‌نویس مقاله رو به یه کسی نشون دادم گفت با این موضوع و محتوا، سر خودتو می‌کنی تو‌ گونی. جواب دادم خب چیکار کنم، زبون من علمه. گفت مشکل همینجاست؛ اینا هم از علم بیشتر از کف خیابون میترسن ...

ساعت ۱:۲۲ ق.ظ

توی یک ماه اخیر تقریبا هیچ شبی نبوده که بیشتر از ۵ ساعت بخوابم. نگران مقاله م. باید زودتر ببندمش. و واقعا اینکه میترسم جی‌پی‌تی پلاس تموم بشه و کارم نصفه باشه برام وحشتناکه...

ادامه نوشته…
ساعت ۶:۴۱ ق.ظ

قصه امروز این بود:

اول: یکی زنگ زده چُس ناله وار که حالا چیکار کنم دکتری قبول شدم خیلی بده سرم تو شرکت شلوغه مهر ماموریت باید برم مالزی می‌خوایم خونه بخریم وسایلمون زیاده جا نمیشه و ...

بعد همه اینا رو با ناله میگفتا

دوم: یکی از همکارا بدبخت ماشینش فروش نرفته طلا قرض گرفته که پرداخت نهایی ماشین جدید شو بده. داره تعریف میکنه، اون یکی میگه من الان حاضرم کل زندگیمو بفروشم طلا بخرم داره می‌کشه بالا، تو میخوای تبدیلش کنی به ماشین؟ همچین زد تو حال اون بیچاره زبونش بند اومد. منم گفتم این حرفا رو گوش نکن، ماشین لازم داشتید و الان می‌خرید استفاده میکنید لذتشو میبرید. اسم این ضرر نیست. زندگی کردنه

سوم: کلی وقت گذاشتم پروپوزال نوشتم، مشاور پروژه دیده، چون نفع خودش رو در نظر نگرفتم، گند زده به اعصاب من میگه اینطوری نمیشه

خب سگ تو روح همه تون

اینا رو باید تو اون یکی وبلاگم می‌نوشتم؛ ولی بخاطر رفع سوءتفاهم مجبور شدم اینجا هم مختصر بگم

ساعت ۱۱:۴۴ ب.ظ

مترو خیلی شلوغ بود. یه نفر دقیقا روبروی من از جاش بلند شد و رفت، این دخترک نشست بجاش با یه کیف گنده سفید و دامن زرشکی و تیشرت زیتونی و موهای قهوه ای. از کیفش کتاب و قلم درآورد و شروع کرد به خوندن. آخرین باری که دیدم کسی مثل من با مداد میخونه و خط می‌کشه و می‌نویسه در حالی که اون کتاب هیچ ربطی به درس و مشق نداره، تقریباً وجود نداشته.

مترو هنوز شلوغ بود که پیاده شد

ولی من تمام این مدت داشتم به این فکر میکردم که از کی فهمیده «فقط خوندن»، آدم رو به اوج لذت و مزیت خوندن نمیرسونه

ساعت ۹:۳ ب.ظ

خیلی وقت بود در معرض این حجم از انرژی منفی توی یک بازه زمانی خیلی کوتاه قرار نگرفته بودم. وقتی تو شرایط مویینگی بقا هستیم برای چی انقدر راحت زبون به نالیدن باز میکنیم؟ اوضاع بهتر میشه با این روش واقعاً؟؟ حس نمی‌کنیم واژه‌ها منعکس میشه و بدتر توی خودمون فرو می‌بره ما رو؟؟

حس میکنم تا این چرکا رو بیرون کنم از روحم یه هفته طول می‌کشه! ولی به هر حال بیرونشون میکنم ...

ساعت ۷:۱۶ ب.ظ

آدمایی که وسط هر شرایط خوبی، سعی دارن کوفت خودشون و شما کنن و مدام از سختیا بگن رو باید خفه کرد. اینا فرصت کنن به نفس کشیدن هم طوری ایراد میگیرن که میگی کاش خودم و همه کس و کارم بمیریم که دود تهران دیگه فرصت نکنه تو ریه‌مون بره!

ساعت ۳:۴۲ ب.ظ

زندگی رو هر روز تمرین میکنیم و اینطوری میگذره، وای به حال مردن که فقط یکبار قراره اتفاق بیفته ...

ساعت ۸:۵۷ ق.ظ

رتبه ۱ کلاس ارشد ما، بعد از اینکه نتونست پول آزادی مدرکشو جور کنه و ادمیشنش از دست رفت، موندگار شد و درس هم نخوند دیگه. انقد زیر گوشش خوندم که کنکور بده تا بالاخره قبول کرد. الان خبر داد قبول شده همون جایی که باید میشد و خیلی براش خوشحالم.

آدم با استعدادیه؛ حیف بود اینطوری سرخورده یه کارمند معمولی تو یه شرکت باشه. هرچند لیاقتش اصلا این نبود که اینجا ماندگار باشه اما همینم تو این شرایط غنیمته :)

ساعت ۱۲:۲۰ ب.ظ

یادم نیست اینو قبلاً نوشتم جایی یا نه؛ ولی همین که یادم نمیاد یعنی نیاز به یادآوری برای خودم داره

حقیقت اینه که بعد از رعنا هیچ دختری تو زندگی من نبوده! این شد که یه روز صبح که از خواب پاشدم، انگار که خواب‌نما شده باشم، تصمیم گرفتم دیگه به لپتاپم بگم الميرا

و تا ظهر در راستای افزایش جمعیت، برای خیلی چیزای دیگه هم اسم گذاشتم :))

تیمور که داداشمه، لاکپشت لاستیکی‌ای که هم سن خودمه و همیشه رو میز کارم نشسته و البته از قبل اسم داشت.

پشمک ماشین خواهرمه؛ البته چون فقط من باهاش رانندگی میکنم توافق کردیم انتخاب اسمش هم با من باشه.

المیرا هم که گفتم، لپتاپمه

هوشنگ و کَرَم هم موس و کیبورد اکسترنالم هستن که دو قلو‌های ناهمسان خانواده ن.

رعنا ماشین قبلیم بود و شوهر کرد. دوستم خاطرخواهش شد و اومد گرفتش. الانم مشهد با مادرشوهرش زندگی میکنه و طبق آخرین اطلاعات چراغ چکش روشنه

ساعت ۹:۴۷ ق.ظ

خارش داخلی حفره گوش چپ و راست به صورت نوبتی، گرفتگی و آبریزش بینی، و گرفتگی و سوزش نقطه‌ای گلو ... وقتی هر سال زندگی دلایل قانع کننده بیشتری بهت میده که نیمه دوم تابستون و نیمه اول پاییز رو در قعر جدول علایق تقویمی خودت بذاری ...

ساعت ۶:۵۴ ق.ظ

یک عدد دو رگه کین‌کورسو-سرابی می‌خوام که اسمشو بذارم خاله تیمور و ولش بدم تو باغم. دیوارهای دور باغ هم جوری باشه که غریبه‌ها طمع کنن برای داخل اومدن و روزی چندتا کیس پاره پورگی داشته باشم که از پشت عینک دودی تماشاشون کنم

ساعت از ۱۲ گذشته دیگه؛ کسی نیست بهش فکر کنم مجبورم سادیستیک بیندیشم :))

ساعت ۱:۲۷ ق.ظ

بچه جان تو اندازه سن برادرزاده‌ی من که ارشدشم تموم شده ازم کوچیکتری، نامه عاشقانه واسم می‌نویسی؟!

چرا کسی به حقوق ما پیر پسرا رسیدگی نمی‌کنه؛ من احساس ناامنی میکنم تو کلاس :/

ساعت ۲:۱۲ ب.ظ

درسته که گرمای تابستون هر سال داره طاقت فرسا تر از قبل میشه، و البته عده‌ای با این واقعیت مخالف هستن و میگن ماست سیاهه، ولی حس تموم شدن فصل صبحونه های محبوب من و آقای اقبالی عزیز (نون و پنیر و تمامی گزینه‌های تابستونی ممکن) زندگی رو سخت تر می‌کنه.

این مسیر جذاب شروع از طالبی و شیفت بندی خربزه و هندونه و پایان بندی انگوری، زیادی بی رقیب و یکتا آفریده شده ...

در علم لیبرال، گرنت پوزیشنای مربوط به گلوبال وارمینگ و کلایمت چنج به حداقل رسید و آقای ترامپ با زدن زیر کاسه معاهده پاریس کاری کرد که هم دنیا سریعتر به سمت نقطه جوش بره و هم کلی دانشجو و داوطلب مسیر پژوهشیشون تغییر کنه یا کلا مسدود بشه ...

ساعت ۸:۴ ق.ظ

صدای بلبل خرما از اون نواها ست که صبح رو برام قشنگ می‌کنه. تو خونه قدیمی‌مون وسطای روز هم شانس دیدن و شنیدن شو داشتم، ولی خب اینجا پیدا نیست و فقط می‌شنومش. اما دست کم تا وقتی صدای دیگه ای نیست که موقع بیدار شدن خوشحالم کنه، کاش همیشه بشنومش ...

قبلا صدای گنجیشک هم زیاد بود؛ تأسف آوره که به گونه در حال انقراض تبدیل شده چون مردم متوجه دیوث بودن گربه‌ها نیستن و با غذا دادن بهشون باعث میشن هر روز بیشتر تشویق بشن به فرزند آوری و خیالشون از سیر شدن توله‌هاشون راحت باشه. موش که نمیگیرن. زورشون به یاکریم و کفتر و چوقوک و دم‌جنبانک ابلق میرسه :/

ساعت ۵:۴۲ ق.ظ

سعدی بود گفت بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت؟ فکر کنم از تو پارک لاله رد شده بود که این حرف رو زد!

البته رد شدن که منم می‌شم، ایشون حتماً لَختی هم نشسته که اونطوری بُخوری شده

احتمالا آخرین باری که تو لاله بودم بوی گل نمی‌اومد، یا دست کم انقد عادی نبود، قبل کرونا بود. از اونم که سیصد و شصت و پنج سال گذشته ...

ساعت ۴:۵ ب.ظ

سیلیکونای هندزفری رو صبح شستم و گذاشتم لای دستمال کاغذی که خشک بشه تا دوباره وصلش کنم، خود باکسش هم زدم به شارژ. حالا نشستم تو مترو اومدم طبق معمول بذارم تو گوشم که دیدم یادم رفته سریاشو بذارم و اینطوری هم که تو گوش گیر نمیکنن و هر لحظه ممکنه بیفتن.

امروز ریز ریز داره روز خاطره انگیزی میشه ...

ساعت ۳:۲۱ ب.ظ

امروز در پایین ترین سطح انرژی داره میگذره. یکمی رو مقاله کار کردم ولی دیدم حسش نیست. حتی حوصله ندارم پاسخنامه میانترم امروز رو آماده کنم که اگه تعدادش کم بود پرینت بگیرم. سپردم به اقبال که میرم آموزشگاه به تعداد بچه‌ها تو لاکر داشته باشم. باید خودمو بزنم به شارژ. عین یه موبایل دزدی ام که نه جعبه داره و نه شارژر و نه حتی کابل شارژ. هر لحظه هم ممکنه آنتنم بپره و دیگه به درد هیچی نخورم :))

ساعت ۱:۳۵ ب.ظ

دقیقا بعد از ۷ روز جواب ایمیل رو داده. نوتیفش ساعت ۸.۵ اومد برام. ولی ایمیلشو باز نکردم. این همه تاخیر خودش نشون میده محتوای مسرت بخشی انتظارمو نمی‌کشه. و حتی اگه میکشید هم بعد از یک هفته حرص خوردن قابلیت ترمیم اعصاب و روان منو نداره

ساعت ۹:۴۴ ق.ظ

جزئیات مهمه؛ شاید توی آشپرخونه، بعد از اتاق عمل، مهمتر از هر جای دیگه. شما نمیتونید بدوندر نظر گرفتن بافت و نوع مواد غذایی ترکیبشون کنید و انتظار داشته باشید غذای خوش عطر و طعمی داشته باشید (البته که هرچی باشه بالاخره آدمو سیر میکنه). مثلا نمیتونی قارچ و فلفل دلمه و سیر و هویج رو خرد کنی و ترکیب خامشون رو تفت بدی و انتظار داشته باشی ترکیب یکدست و خوشایندی بدست بیاری. نمیتونی حواست به موبایل و چت کردن باشه و توقعت این باشه که پیاز داغ خودش در مرحله طلایی و عسلی شدنبهت نوتیف بده که به دادش برسی.

دستت درد نکنه ها، ولی شما نمیتونی آشپزی کنی، اگه حوصله و تمرکز نداری. و بعدش نباید انتظار داشته باشی که هرچی گذاشتی جلو دیگران، الکی ازش تعریف کنن و بگن چه غذای خاطره انگیز و چه عطر و مزه موندگاری بهمون دادی.

من پسرم و از اول تا آخر غذا درست کردن تو آشپزخونه م و موبایلم ازم دوره. وقتی هم غذا رو میذارم رو اجاق که دیگه مراحل آخر پختش طی بشه، تمام ظرفا رو میشورم که زمان کشیدن غذا، حالم از سر و وضع آشپزخونه بهم نخوره. خلاصه ش کنم: خواهرم نقطه مقابل منه!

ساعت ۱۱:۳۰ ب.ظ

آدمای باهوش همه مثل هم نیستن. بعضیا باهوشن و بخاطر هوششون فریب خودشون رو میخورن و در مقابل شنیدن دیگران مقاوم میشن، بعضیا باهوش هستن و با همون هوش، لا به لای حرف هر کسی دنبال پیدا کردن ضعفاشون میگردن.

هر کسی به اندازه خودش هوش داره، ولی بخش اعظم جامعه ما جزو گروه دومه. واسه همین بیشتر کسایی که میبینی، میخوان دیگران رو قانع کنن تا مثل خودشون ببینن دنیا رو.

من خیلی میترسم از اینکه جزو این گروه بشم باز. قدیما شدید بودم. خیلی سرم به سنگ خورد تا نسبتا آگاه تر شدم به اینکه هیچی نیستم. از آدمای باهوش خوشم میاد و جذبشون میشم. ولی وقتی یکم با ذره بین نگاه میکنم و متوجه میشم جزو گروه اول هستن، خیلی میترسم.

من از اینکه خیلی چیزا رو نمیتونم برای هیچ آدمی بگم خسته شدم ...

ساعت ۱۱:۲۲ ق.ظ

شاگرد و مخاطب من شاید متوجه نشه؛ ولی من متعدم به اینکه حتی برای کلاس و سخنرانی آنلاین هم دوش بگیرم و لباس عوض کنم و عطر بزنم. تکنولوژی توانایی انتقال رایحه رو نداره اما من مطمئنم روی حس و انرژی و بازدهی جلسه اثر میذاره

ساعت ۱:۶ ق.ظ

نشستم کنار پنجره، سرمو تکیه دادم به دیوار، رقابت بین روشنایی رو به موت بیرون و نور چراغ اتاق رو مزه مزه می‌کنم.

همه جا پر از سکوته؛ این شرایط یه رایحه ملایم و لطیف کم داره که منشأ انسانی داشته باشه ...

ساعت ۶:۳۹ ب.ظ

مقاله رو دادم دوستم بخونه، خودش داور چندتا ژورنال هست و نظرش قطعا کمک می‌کنه، بعد از ۲۴ ساعت پیام داده میگه اگه یه مقاله برای داوری بهم بدن و همچین فرمی رو بخوان براش پر کنم، ۵هزار دلار میگیرم :))

راستم میگه، ۱۴ صفحه نوشته! در حالی که خود مقاله با رفرنساش ۱۳ صفحه ست.

ولی ارزیابی کلیش یه تک عبارت امیدوار کننده ست:

Publishable core, ambitious but defensible

ساعت ۳:۲۶ ب.ظ

جلسه تعیین سطح شاگرد جدیدم بود. یک ساعت ریکورد کردم که بعد براش ریپورت بنویسم، تماس که قطع شده میبینم هیچ صدایی وجود نداره و کل ویدیو از سینمای صامت اومده :/

باید کمتزیا نصب کنم؛ این آشغال هر روز یه ارور جدید میده. ریکوردر تماس گوشی هم که کار نمیکنه. اپ قبلی که داشتم بعد از ریست گوشی پیدا نمیکنم دوباره نصبش کنم

ساعت ۱۱:۱۸ ق.ظ

آخرین پرامپتی که دادم، رکورد مدت زمان جنریت پاسخ دهی رو تو سابقه کاری من شکوند. 24:33 طول کشید تا جواب بده. ولی پدسگ کاری که من احتمالا برای انجامش 24 روز باید زمان میذاشتم رو انجام داد. از الان دارم پول میندازم تو قلک که هفته آینده 20 یورو رو بدم و پرو رو فعال نگه دارم. من باید تا تابستون تموم نشده این پروژه رو به Q1 برسونم و دهن این استادای از دماغ فیل افتاده رو ببندم. طرف حتی جواب ایمیل منو با یه "نه" نداد که ضایع نشم. بعد انتظار داره براش دیتای مقاله جدیدشو تامین کنم اونم از جاهایی که یه تار موی گربه ی توی سطل زباله جلو دفترشون رو به کسی نمیدن. آخ اگه بشه ...

ساعت ۱۰:۳۰ ق.ظ

میفرماید نیش خواهر نه از ره کینه ست؛ اقتضای طبیعتش این است. دارم میگم این خط رنده رو اگه به شماره قبل یا بعدش بفروشم، هم اون بابا احتمالا بابتش بیشتر پرداخت میکنه، هم موقع فروشش براش ارزش افزوده داره که جفت شماره رند رو توی یه پک بفروشه. این فقط بلند گفتن یه فکر لحظه ای وسط خروجی گرفتن از داده هاست که ذهنم یه نفسی بکشه. جواب چی بده خوبه؟ میگه: فکر یه کار درست حسابی باش، اینا به درد نمیخوره.

Fairly she made my day...

ساعت ۹:۴۱ ق.ظ

قدیما که مسلمون‌تر بودیم، تو هیئت و نذری، آخرین غذای سرد وعده قبلی رو که شاید گوشت هم براش نمونده بود برمیداشتیم و با میل و رغبت می‌خوردیم و الآنم پاش بیفته همون کارو میکنیم. میگه تو اداره دفتر مدیرعامل دستور داده غذای نذری بدن به پرسنل از بودجه دولت، یه قیمه آب روغن و لپه دادن با برنج هندی، فاکتور دفتر مدیرعامل هم اومده از نایب، مخلفات و چلو کباب وزیری

قصه این مملکت اینه

البته این معادله طور دیگه ای هم خونده میشه؛ حضرات چون هر روز سفارش نهارشون همینه، در واقع انگاری برا خودشون نذری نگرفتن و گذشت کردن :))

ساعت ۸:۹ ق.ظ

اینطوری تو ذهنم ثبت شده که سهولت کنده شدن پوست تخم مرغ آب پز با میزان تازگیش ارتباط داره ولی یادم نیست ارتباطش مستقیم بود یا معکوس اما در نهایت چیزی که سر صبح برا من مهمه اینه که وقتی پوست تخم مرغ رو می‌کنم اعصابم خرد نشه از تیکه تیکه کنده شدن سفیده

شایدم تکنیکی داره که من تو آزمون و خطام متوجه نشدم اما در نهایت ترجیح میدم غذام جلوه بیشتری داشته باشه، فارغ از اینکه یه روز زودتر یا دیرتر از ما تحت مرغ دراومده

ساعت ۷:۳۰ ق.ظ

بعد از چند ماه دوباره موزه هنرها نمایشگاه جدی داره. خیلی دلم میخواد برم ولی کسی نیست. موقع دیدن کارای هنری دوست دارم یکی باشه که هنر رو درک کنه و وقتی در مورد کارا صحبت میکنیم ازش چیز یاد بگیرم

اجالتا پس هیچی

ساعت ۱:۳۲ ق.ظ

طرف سر تا پاش قهوه‌ای شده، میگه «ری..م به این زندگی»

خب بدبخت زندگی خودش تو رو پاره کرده

د آخه اگه تو اهل این قمپز در کردنا بودی که کارت به رجز خونی بابت بدیهی‌ترین فعل و انفعال بدنی که از اولین ساعت تولدت انجامش دادی نمی‌کشید

متنفرم از اینکه اینطوری کلمات رو بکار میبرم

ساعت ۱:۳۳ ب.ظ

از صبح که زدم بیرون از خونه تا الان که لنگ ظهره هرجا رفتم یکی منو گیر آورده شروع کرده نصیحتم کردن که پسر به این خوبی چرا ازدواج نمی‌کنی بیا بهت کیس معرفی کنیم من برات گزینه سراغ دارم

بابا دست از سر کچل ما بردارید. من از سر ظفر که رد میشم با این پیرمرده که جلو اتو خسروانی جوراب آشغالی میفروشه همزاد پنداری بیشتری دارم تا اونی که داره سرامیکای زیر ماشینا رو تی می‌کشه

انگاری به یه آدم دچار سوءتغذیه بگی غذا بخور چیز خوبیه

ولم کنید؛ من اونی ام که واسه استقبال از کچلی بیست ساله موهامو میتراشم که به نبودنشون عادت کنم

چی میگید نمی‌ذارید آدم دهنش بسته باشه مغزش خواب

اه

ساعت ۱:۲۷ ب.ظ

یه دو قلو سر کلاس روزای فرد دارم، دو تا خواهر ریزه میزه بانمک، جلسه اول که از من اجازه گرفتن موقع خدافذی بغلم کنن. جلسه دوم دیر اومدن، جا نبود کنار همدیگه بشینن، بعد از چند دقیقه یکیشون اجازه گرفت که جاشو با اون یکی عوض کنه تا خواهرش پیش دوست جدیدش بشینه!

دوست جدیدش کیه؟ یکی از اون پسر تخسای کلاس

دو سه جلسه قبل مادرشون دم در کلاس داشت با من حرف میزد و منتظر بود اینا وسایلشونو جمع کنند، باز اون یکی اومد گفت مامان صبر کن خواهرم از دوستش شماره تلفنشو بگیره بعد بریم

حالا این جلسه وسط دیکته گفتن میبینم زیر نیمکت، دست همدیگه رو گرفتن و واسه نوشتن کلمات ول میکنن و باز میگیرن

یعنی یه صحنه ای بود که وقتی تو اتاق مدرسین تعریف کردم همه چند دقیقه ریسه می‌رفتن و تو تصور این فسقلیا توی اون حالت ذوب شده بودن :))

هیچ کدوم وبلاگای من توی به روز شده های بلاگفا نمیان ولی این یکی پست رو دوست داشتم همه دنیا ببینن چطوری به دو تا نیم وجب بچه حسودی می‌کنم :))

ساعت ۱:۷ ق.ظ

بعد از ۹۳ سال و ۱۳ ماه و ۱۷ روز دارم آدامس موزی میخورم!

شاید سوال بشه که چرا نگفتم ۹۴ سال و ۱ ماه و ۱۸ روز؛ پاسخ اینجاست که تقویم مریخ ۱۴ ماه داره. محاسبات زمینیش باشه برای هر کسی که لازم داره

ساعت ۳:۵۵ ب.ظ

ترم قبل که پروژه خواسته بود و سختگیرانه نمره داده بود، بهم داد 19.5، حالا که خودش گفت نه پروژه میخواد و نه امتحان میگیره، داده 17.5. خب گند زد به معدلم. تازه اون یکی درسه که استادش حتی ممکنه بندازه هنوز نمره ثبت نکرده. من با این معدل انصراف بدم و از اول برم سراغ کنکور خیلی بهتره. این مدرک به درد لای جرز دیوار هم نمیخوره

والا همکلاسی ما با مشروطی و 10 ترمه شدن ارشد، , و البته سهمیه، دعوت به مصاحبه جذب هیئت علمی یکی از دانشگاه های تاپ شده، من با این اوضاع تو علمی کاربردی سلفچگان هم رام نمیدن

ساعت ۱۰:۶ ق.ظ

آدم گذری به درد نمی‌خوره؛ باید با یکی حرف بزنی که یهو بگه یادته فلان کس فلان روز فلان حرفو زده بود فلان جا، اومده به من میگه فلان بهمان شده

... منی که صبح تا شب دارم کار میکنم و هیچ مسیری برای زندگی نذاشتم!

ساعت ۹:۱۴ ق.ظ

مژه هام برای یه پسر زیادی بلنده؛ همیشه بالای شیشه عینکم رو کثیف و منو کلافه میکنه

تنهایی چیز مزخرفیه ولی اینطوری خودمو التیام میدم که خب کسی نیست گاهی برینه به اعصابت (و خودمو میزنم به اون راه که خیلی وقتا شاید حالمو خوب میکرد)

ساعت ۷:۴۱ ق.ظ

پست ثابت: حرف اول و آخر

آدم فاقد ادبیاتی نیستم ولی از کله صبح این جمله تو ذهنم چسبیده و اصلا واسه همینم مجبور شدم وبلاگ بزنم چون هیچ جا نبود به سمع و نظر دیگران، بخصوص اونایی که خیلی دوست دارن مگس باشن، برسونمش

ادامه نوشته…
ساعت ۷:۳۱ ق.ظ

لینک‌ها