آقا ما ۳۱ شهریور ۷۳ رفتیم مدرسه با خان داداشم

اول که ما را به ترتیب قد مرتب کردن و من افتادم ردیف یکی مونده به آخر؛ توی یه کلاس ۳۸ یا ۴۲ نفره، رفتم بین تنبلای آخر کلاس.

معلممون هم یه آبادانی جنگ زده بود که یه رنو۵ داشت و ساعت خارج از شیفت مدرسه، پشت ماشینش سیگار می‌فروخت. سیبیلاش زرد بود از بس میکشید و صداش هم دورگه. و روزی نبود که یکی رو چکی نکنه.

البته من شاگرد معمولی‌ای بودم و هیچ وقت تا جایی که یادمه به خاطر درس تنبیه یا تشویق نشدم، اما ایشونم عدالت رو رعایت می‌کرد و در طول سال هر کسیو دو سه بار مورد عنایت قرار داد که همه حساب کار دستشون بیاد و بدونن از سیلی خوردن با اون دست‌های درشت و گوشتی در امان نیستند

ولی هر وقت یادم میاد یه موردی تعجبمو برمی‌انگیزه: یه بار یکی از بچه‌های کلاس الکی توی حیاط مدرسه با ما دست به یقه شد و منم که خیلی اهل دعوا و این چیزا نبودم خوردم زمین و سرم شکست ولی به این پسر نگفت بالا چشمت ابرو. حتی نگفتن پدر و مادرش بیان مدرسه.

دو تا برادرم داشتیم توی کلاس که یادمه مادرشون معلم نهضت سوادآموزی و یکیشون یه سال بزرگتر بود و رفوزه. شگرد خاصی هم داشت: هر وقت دیکته یا امتحان ریاضی داشتیم ایشون فضا رو مورد عنایت قرار می‌داد و مایعات مشکوک باطل السحر بود که کف کلاس جاری می‌شد