بعد میگن خاطره ...

سال 86 رفته بودم عمره دانشجویی

وقتی برگشتیم تنها آدمی بودم که هیچ کس فرودگاه منتظرش نبود

یه پسره تو کاروان بود تازه تو فرودگاه فهمیدم خونه شون نزدیک خونه خواهرم ایناس

مامان بابای اون اصرار کردن منو رسوندن سر کوچه خواهرم اینا

وگرنه با تاکسی میومدم خودم

کسی که به من بگه از تنهاییت لذت ببر رو دار میزنم. هیشکی هیچی از من و راهی که جا پای قدمام توش مونده نمیدونه