سردمه. یه سرمای درونی و روحی که داره به جسم نفوذ میکنه. حالم این طوریه که دوست داشتم به تمام زبانهای زنده و مرده دنیا و زمانهای صرف فعلشون مسلط بودم تا خسته بودن رو به هر شکل موجود یا فراموش شده ای صرف کنم. من زنده م. دوست دارم زندگی کنم ...
بعد نوشت: مرجان داره از عصر میخونه. رنج صداش هیچ وقت قدیمی نمیشه ...