هیچ کس خونه نیست. خواهرم که ظهر رفت مراسم پدر دوستش و وقتی اومد فقط لباس عوض کرد و دوباره رفت؛ به قول آقای ایرج جنتی عطایی: حالا من موندم و این ویروونه ها ...

و این شد که حالا من موندم که میخوام برم تو حموم و موهامو از ته بتراشم

10 سال پیش این موقع، دقیقا اوایل مهر ماه که تازه ارشد قبول شده بودم، موهامو دم اسبی بسته بودم :)) ولی دیگه زندگی اونجوری نیست. هیچیش. نه آدما. نه آب و هوا. نه حتی اوضاع بدن ما. نه حتی همین کوفت‌آباد بلاگفا ...

خاک تو سرت داریوش با این خوندنت. دهنمو بغض سرویس کرد لعنتی ...