قصه امروز این بود:

اول: یکی زنگ زده چُس ناله وار که حالا چیکار کنم دکتری قبول شدم خیلی بده سرم تو شرکت شلوغه مهر ماموریت باید برم مالزی می‌خوایم خونه بخریم وسایلمون زیاده جا نمیشه و ...

بعد همه اینا رو با ناله میگفتا

دوم: یکی از همکارا بدبخت ماشینش فروش نرفته طلا قرض گرفته که پرداخت نهایی ماشین جدید شو بده. داره تعریف میکنه، اون یکی میگه من الان حاضرم کل زندگیمو بفروشم طلا بخرم داره می‌کشه بالا، تو میخوای تبدیلش کنی به ماشین؟ همچین زد تو حال اون بیچاره زبونش بند اومد. منم گفتم این حرفا رو گوش نکن، ماشین لازم داشتید و الان می‌خرید استفاده میکنید لذتشو میبرید. اسم این ضرر نیست. زندگی کردنه

سوم: کلی وقت گذاشتم پروپوزال نوشتم، مشاور پروژه دیده، چون نفع خودش رو در نظر نگرفتم، گند زده به اعصاب من میگه اینطوری نمیشه

خب سگ تو روح همه تون

اینا رو باید تو اون یکی وبلاگم می‌نوشتم؛ ولی بخاطر رفع سوءتفاهم مجبور شدم اینجا هم مختصر بگم