مترو خیلی شلوغ بود. یه نفر دقیقا روبروی من از جاش بلند شد و رفت، این دخترک نشست بجاش با یه کیف گنده سفید و دامن زرشکی و تیشرت زیتونی و موهای قهوه ای. از کیفش کتاب و قلم درآورد و شروع کرد به خوندن. آخرین باری که دیدم کسی مثل من با مداد میخونه و خط می‌کشه و می‌نویسه در حالی که اون کتاب هیچ ربطی به درس و مشق نداره، تقریباً وجود نداشته.

مترو هنوز شلوغ بود که پیاده شد

ولی من تمام این مدت داشتم به این فکر میکردم که از کی فهمیده «فقط خوندن»، آدم رو به اوج لذت و مزیت خوندن نمیرسونه